صبح یک روز تابستانی
گفتگويي با يكي از رتبه هاي تك رقمي كنكور سراسري داشتم كه به گمان من شخصيت ويژه اي هم داشت و بيشتر و گاهي بهتر از هم سن و سالان خود درك مي كرد. باهوش و پرتوقع. و از آنها كه براي رسيدن، كافي است اراده كنند. پرسش هاي بسياري را با هم واكاوي كرديم تا به منظور اصلي من رسيديم:
- هدف تحصيلي شما؟
- آرزو دارم دكتراي حقوقم را از كانادا بگيرم و آنجا به تمام آرزوهايم برسم.
(سقف ضربيِ اتاق روي سرم خراب شد و انگار او هم تا حدودي سنگيني اش را حس كرد كه آرام و با لبخندي گنگ) پرسيد:
- ايرادي دارد؟
- برنمی گرديد؟
- بايد برگردم؟!
- سهم ايران از شما چيست؟
- انسان بايد عاقلانه فكر كند.
- حس شما نسبت به ايران؟
- خب كتاب هاي تاريخش را كه خوانده ام خوشم آمده. اما براي رسيدن بايد رفت. اينجا براي ماندن چه دارد؟
- اگر تاريخ ايران را خوانديد حتماً مي دانيد چه دارد. سرزمين هاي تازه به دوران رسيده بي هويت را به رخ ما نكشيد. 26 قرن پيش كه كشورهاي پيشرفته كنوني در توحّش به سر مي بردند "كورش" اعلاميه حقوق بشر را تنظيم كرد. قرن ها پيش "مزدك" دموكراسي را بنا نهاد.
- من كه نمي توانم با فكر گذشته زندگي كنم. براي امروز چه داريم؟ براي فردا؟
- اگر ايرانِ ديروز افتخاري براي بشريت بوده و امروز اوضاعش به جايي رسيده كه حتي تحمل شنيدنش را هم نداريم اين گناهِ كيست به جز من و شما؟ ما كه حوصله ماندن نداشتيم و دارايي هاي باارزشمان را برداشتيم و با خيال راحت فرار كرديم. انگار بي ارزش تر از ايران نداشتيم! و اگر هم مانديم توان رفتن را نداشتيم وگرنه دلمان مدت ها بود راهي شده بود...
چند روز بعد. اتاق استاد رهبران(خوشنويس ممتاز يزدي)
به قصد احوالپرسي به استاد سر مي زنم(حس خوبم هنگام گفتگوهای تلخ و شیرین با استاد را هنگامی دیگر خواهم نوشت) هميشه ناخودآگاه خيلي فوري حرف از ايران مي شود. انگار بيان حال ايران، نمايش احوال ما نيز هست. اين بار هر دو با هم مي گوييم: دكتر "شفيعي كدكني" هم براي هميشه از ايران رفت! و هر دو با هم سكوت مي كنيم. من به «شكوفه ها» به «باران» مي انديشم. به «كوير وحشت» به ... اما نمي دانم استاد به چه فكر مي كند.
مي گويد:
- برخي براي اين مي روند كه از راهي ديگر و به گونه اي ديگر بتوانند به ايران كمك كنند. اما رفتن هم دل مي خواهد.
- حتي فكر رفتن هم دل مي خواهد.
عصر همان روز، كلاس بررسي مسائل اجتماعي ايران
موضوع، فرار مغزهاست. استاد مي گويد: اصطلاح "فرار مغزها" درست نيست. مغزها خودشان فرار نمي كنند. بايد گفت: "فراري دادن مغزها".
به طور اتفاقي مرا انتخاب مي كند:
- تو! اگر قرار باشد از ايران بروي، مي پذيري؟
- نه.
- خب، اين يك كنش عاطفي است. ممكن است خيلي ها اينگونه رفتار كنند. اما فرض بگيريم اوضاع سرزمين هاي ديگر بسيار بهتر از سرزمين توست و تو مي تواني بروي و آنجا به هرچه كه مي خواهي بپرسي. در اين صورت مي روي؟
- نه.
- (تعجب در چهره استاد ديدني مي شود و طرز نگاهش به من تغيير مي كند) اكنون اين كنش در برابر كنش عقلاني قرار دارد. فرض بگيريم كه اوضاع سرزمين تو بسيار نامطلوب است. اينجا به هيچ هدفي نمي رسي و اگر بروي و بتواني به جهانيان خدمت كني به طور حتم مردم سرزمينت هم از اين خدمت بي نصيب نخواهند ماند. در اين صورت ترجيح مي دهي كه ...
- بماني!
(نگاهِ عاقل اندر سفيهِ استاد به اوج خود مي رسد) مي گويد:
- بچه ها! اين اصلاً مغز نيست كه بخواهيم درباره فراري دادنش صحبت كنيم!
(همراه با بچه ها مي خندم. پس از آن اما احساس خاصي دارم. دعا مي كنم ديگران گمان نكنند لرزش صدايم از ترس است يا خداي ناكرده، ترديد) مي گويم:
- استاد! براي من وطن مانند مادر است. در بدترين حالت هم جايگزيني برايش نيست.
- مي پذيرم. براي همه چنين است اما آنها كه وابستگي دارند خلاق نيستند و هيچگاه موفق نمي شوند.
- بين وابستگي و دلبستگي مرز است. از طرفي، به حال سرزميني كه مردمش گمان مي كنند براي رسيدن به موفقيت فقط بايد بروند، بايد گريست. بايد ريشه مشكل را پيدا كرد. شايد رفتن براي برخي راه چاره باشد اما رفتن هم آدمِ خودش را مي خواهد. همان طور كه ماندن...
* پي نوشت نخست: گفتگوي من با رتبه برتر كنكور به دليل جدا شدنم از محل كارم نيمه تمام ماند. آرزو مي كنم پس از اينكه رتبه نخست كلاس، عنوان دانشجوي نمونه يا رتبه برتر كنكور ارشد را به دست آورد، گفتگو را ادامه دهيم و دعا مي كنم ادامه اش روزي نباشد كه براي هميشه قرار بر رفتن دارد...
** (خدا كند اين پي نوشت، بي ربط باشد)
«دريغ بر ملتي كه سرشار از اعتقادات و خالي از دين است
دريغ بر ملتي كه لباسي بر تن مي كند كه خود نمي سازد
دريغ بر ملتي كه در خواب، شهوت را منفور مي داند و اما در بيداري تسليمش مي شود
دريغ بر ملتي كه سياستمدارش روباه، فيلسوفش تردست و هنرش هنر وصله و پينه و تقليد باشد
دريغ بر ملتي كه تكه تكه شده و هر تكه اش خود را ملتي مي داند»
از كتاب "باغ پيامبر و سرگردان" نوشته جبران خلیل جبران
*** توجيه علمي آشفتگي هاي ذهن مرا اينجا بنگريد.

چند مطلب نوشته ام كه اكنون اینجا نمي نويسم. حوصله اش نیست. درگير یک حس هستم که گاهی به سراغم می آید. دوست عزيزي نامش را "يك دندگي" من گذاشته و استادم پس از دو برخورد كوتاه آن را لجبازي نام نهاد.
نامش چندان مهم نيست. به راستي از اين صفت يا لقبها ناراحت نمي شوم. جزوي از ويژگي هاي خوب و بد من است. سرخوشي از جنس يك بي خياليِ بيمارگونه را مي گويم.
به نظرم ايرادي ندارد حتي اگر ديگران كمي هم اشتباه قضاوت كنند و اين رفتارها را هيجاني بدانند و گمان كنند پافشاري بر روي يك ديدگاه، فوري انجام شده و تو مطمئن باشي كه در همان فرصت كوتاه، بسيار ريشه اي نگاهش كرده اي و به آن ايمان داري.

بي مقدمه ترين و شتاب زده ترين نوشته اين وبلاگ را در حالي مي نويسم كه فكرم پيش كارهاي انجام نداده ام است و تنها براي ثبت اين روز در دفتر خاطرات مجازي ام وقت خودم را مي گيرم.
شهرآورد 67 هم تمام شد.
امروز تمايلي به تماشايش نداشتم. خبر هم نداشتم.
هميشه تماشاي اين بازي را در كنار تعداد زيادي از هواداران دو تيم دوست داشتم. به ويژه در كنار عموهايم كه هيجاني كمتر از فضاي ورزشگاه ندارند. امروز هم جوّ دوست داشتني در خانه درست كردند.
عمو صدايم مي كند: بيا عدد 2 را به اين شماره پيامك بزن.
-در حال جمع كردن ظرف هاي ناهار- مي گويم: چه فايده؟ نتيجه كه معلوم است قرار است مساوي شود!
عمو مي گويد: حداقل اينجا را نگاه كن. نتيجه چيه؟ موضوع پيامك طرفداري از تيم هاست.
مي گويم: ديديد گفتم! آنقدر نتيجه مشخص است كه موضوع پيامك هم پيش بيني نيست.
سرم را در آشپزخانه گرم مي كنم. فرياد و جيغ از تماشاگران فوتبال در خانه به گوش مي رسد. بي اختيار بيرون مي دوم.
عمويم مي گويد: من كه مي دانم دلت نمي آيد نبيني! خب بيا ببين.
عمو نمي داند كه از قضا اصلآ هم دوست دارم نبينم! اگر هم با صداي آنها بيرون مي آيم تنها يك عادت قديمي است. انگار قرار است با شنيدن صداي فرياد شادي يا حسرت آنها "علي پروين" را ببينم كه در اوج هيجان و حرص و دلشوره با اقتدار بر نيمكت ميخكوب شده و بلند نمي شود. انگار قرار است...
خواهرم مي گويد: طرفدار دو آتيشه ي ديروز! حتي بازيكن هاي جديد را نمي شناسي!
(يادم مي آيد همانروزها كه به قولي دو آتيشه بودم بيش از 5 سال با خودكار آبي ننوشتم و بر سر اين موضوع با مراقب هاي جلسه امتحان هاي نهايي مدرسه جر و بحث كردم و كوتاه نيامدم!) گفتم: نمي شناسم. اما اگر من يا تو يا ميليون ها نفر ديگر "علي پروين" را مي شناسيم اين شاهكار "پروين" است نه ما! او شخصيتي براي به ياد ماندن داشته وگرنه ما كه كاري براي شناختنش نكرديم. نشناختنِ من هم مشكل اين بازيكنان است نه من!

به صورت رسمي نخستين دلنوشته ام را در چارچوب يك سقف جديد تجربه مي كنم.
شادم كه اين آغاز همراه با نام مقدس ايران است و آرزو مي كنم روزي را جشن بگيريم كه انديشه ي شوم و دست هر بيگانه با اين خاك، خواه عرب، غرب يا قدرت طلب از اين سرزمين مقدس دور شده باشد.
با هم آرزو كنيم. نه براي آنكه آرزو بر جوانان عيب نيست؛ چرا كه ايستادن و نگريستن بر هر جوان ايراني ننگ است.
دلنوشته مرا اينجا بخوانيد.

* تصویر بالا را سرسری نگاه نکنید که چند معنی دارد...
تمام حياط را آب و جارو كرده و در را باز مي كند، به او "باباي مدرسه" مي گويند. با اينكه از دارِ دنيا چيزي ندارد اما نمی خواهد مانند تابستان، مدرسه "دربست" مال او باشد. در را باز مي كند تا دل تنهايي مدرسه به قيمت خستگي روزانه ي او تازه شود.
نخستين مهمان كوچكي كه داخل مدرسه مي شود تمام محبتي را كه معلم ها تنها از آن حرف مي زنند، مي شود در نگاه باباي مدرسه ديد.
چند دقيقه زمان لازم است تا نواهاي شاد كودكانه به آسمان برود و آسمان به احترام نگاه هاي معصوم كودكان به زمين سجده كند. به احترام کودکانی که خيلي چيزها نمي دانند اما چقدر برخي از چيزهايي كه نمي دانند ارزش دارد.
چقدر اين كودكانِ معصوم شبيه و متفاوتند. يكي از آنها قرار است فردا "اميركبير" شود، ديگري "فتحعلي شاه"! يكي "شهيد همت" ديگري قاتل هموطن...
شايد بزرگ ترين تفاوت اين آسماني هاي به زمين آمده اين باشد كه يكي برايش اين مهم است كه در كيفش چه مي گذارد و از خانه به مدرسه مي برد؟
و ديگري برايش مهم اين است كه از مدرسه چه به خانه مي آورد؟...
معلم بايد دانش آموز باشد. بايد دخترِ مطيعِ ميز اول، دانش آموز لاغر و غمگين ميز وسط یا پسرک بازيگوشِ ميز آخر باشد
بايد به جاي آنها باشد تا فاصله شان ديوار نشود كه اگر امروز او دانش آموز شود فردا اين دانش آموزان معلم خواهند شد و به جاي دانش آموزانشان...»
* روز نخست مهر آغاز سال تحصيلي است، آغاز سال نو هخامنشي و هنگام اصلي جشن "مهرگان". از اينها كه بگذريم روز نخست مهر زادروز استاد "شجريان" هم هست.
مهر، هفتمين ماه از سال خورشيدي است.(عدد هفت در فرهنگ ها و مذاهب گوناگون و همچنین در فرهنگ ایرانی و اسلامی عددي مقدس است)
هفتمين روز از ماه مهر زادروز هنرمند بزرگ و سياستمدارِ مُحقِّ ايران است كه علي وار خانه نشين شده و بنا بر حجتي كه مردم بر او تمام كرده اند حسيني مي جنگد: "ميرحسين" عزيز
هفت روز پس از آن(۱۴ مهر) زادروز روحاني شجاع و صادق: "مهدي كروبي" است
و هفت روز پس از ۱۴ مهر، زادروز مرد محبوب ايرانيان، معناي مسلّم و تصوير مجسّمِ مهر و نور و باران، خاتم انگشتر ايران: "سيدمحمد خاتمي"
گرچه شايد اين روزها سخن از تولد، شيرين نباشد اما تاريك ترين ساعت شب درست زمان پيش از طلوع فجر است؛ در اين شب هاي تيره و تار، ميلادتان ستاره باران.

از تو دوست عزيزم خواهشمندم هنگامي كه حوصله و دقت و توجه كافي داري اين نوشته را بخواني. هميشه ترس از وجود تفاوت بين منظور نويسنده با درك مفهوم از سوي خواننده همراه دلنوشته هاي من است.
در اين شب ها پس از خاموشي زدنِ ديرهنگام خانه، تازه اول درگيري من است. جدالي پاياپاي بين "من" و "خود"م بر سر خواب رفتن و نرفتن. تصوير مضحكي دارد در آن تاريكي، تشكي كه هيچ تفاوتي نمي كند "خوشخواب" باشد يا مانند تختخواب مرتاض ها پر از ميخ.
هر شب هم يك فينال است و در نتيجه، اين درگيري چندين نود دقيقه ادامه مي يابد.
تا جايي كه كار به ضربات پنالتي مي رسد. خواندن كتاب، تاكتيكِ رو شده اي است كه براي من مهم ترين ضربه پنالتي است... فايده اي ندارد! اين كتاب ها به هر دردي كه بخورد هيچ كدامش به درد خواب كردن و خواب رفتن نمي خورد. تمامش روشنگري است و بيداري؛ و مي شود با آن "بيدارباشي" براي يك جماعت خفته زد.
با آنكه اين بازي وقت تلف شده هم زياد دارد اما آن هم رو به پايان است. نزديك صبح و لحظه هاي پايانيِ وقت اضافه، خستگي جسميِ روز به دادِ "من" مي رسد و رويِ بيدار ماندن از براي خستگي روحي را كم مي كند.
و اما در هيچ ماجرايي خواب، پايان نبوده است. پس از اين پيروزي مشكوك كه داورها هنوز در مورد نتيجه اش اختلاف نظر دارند خواب ديدنِ من آغاز مي شود. خوابِ قهرمان هاي داستان كتاب را مي بينم. آري كتاب ها پيروز واقعي اين جدال معرفي مي شوند.
و اين بار من هم در داستانِ آنها حضور دارم انگار قرار است به خاطر تمام حرص خوردن هايم هنگام خواندن كتاب با شخصيت هاي داستان كه اكنون در خوابِ من رنگ واقعيت به خود گرفته اند همراهي و همكاري كنم. من هم مي شوم جزوي از داستان.
من قهرمان هاي داستان را مي بينم اما نه به عنوان سوم شخص. "من" و "خود" را جا مي گذارم و با آنها "ما" مي شويم.
يادم مي آيد هميشه هنگامي كه فردي در بيداري چيزي بيش از حد خوشحالش مي كرد مي گفت: انگار دارم خواب مي بينم. اين روزها آنقدر در خواب هايمان، ترس و وحشت و كابوس ديده ايم كه هنگام ديدن اين حادثه ها در بيداري، گمان مي كنيم در حال خواب ديدنيم!
اما ديگر مهم نيست كه چه كسي در جدال براي خواب رفتن و نرفتن پيروز شد مهم اين است كه در خواب هم مي شود بيدار بود.
قصه ي خواب و بيداري به هيچ عنوان شامل شب هاي قدر نمي شود كه با تلاش فراوان چشم هايمان را باز نگه مي داريم. در چند شب گذشته انسان هاي بيداري را ديديم كه حتم دارم تا مدت ها تصويرشان و حضور پرنورشان را در ذهن هايمان تداعي مي كنيم.
گمان مي كنم اگر در هنگام نيايش و مناجات ها و "بِكَ يا الله" ها، پروردگار پيكي مي فرستاد تا از احوال آن لحظه بندگانش باخبر شود چه بسا كه خيلي ها نمره ي 20 مي گرفتند و او چه افتخاري به بنده هايش مي كرد. اما شايد تنها در همان چند لحظه...
در آن لحظه ي ويژه آن جامعه آماري به هيچ عنوان جامعه آماري مناسبي براي هيچ پژوهشي نبوده است. چرا كه همه يك دست بودند. گرچه اين يك دستي به معناي سپيد بودن آنها باشد.
به گمانم نيمي از حالِ آن لحظه و زيبايي اش براي اوج خلوت با خالق رحمان توبه پذير است و نيمي ديگر از براي اينكه انسان ها در آن لحظه تمام كساني را كه در گوشه كنارهاي خاطره هايشان حضور دارند را به خاطر مي آورند؛ و هنگام دعا براي ديگري انگار راحت تر با پروردگار سخن مي گويند و خود را شايسته به دست گرفتن قرآن و بر سر نهادنش مي دانند و شرم نمي كنند.
اي كاش مي شد مردم را در آن حالت بيرون از مسجد هم ديد و يا اي كاش مي شد چارچوب ها و فضاي ويژه ي مسجد را در جامعه نيز شاهد بود.
من در هنگام نيايش -خدا مي داند كه ناخودآگاه- با ديدن چند نفر يك لحظه اين دعا را بر زبان آوردم كه: پروردگارا! كمك كن برخي از آدم ها نفهمند! نفهمند كه زندگي با آنها چه مي كند... جمله ام را نيمه تمام رها كردم چرا كه به درستي يا نادرستي نيايش ناگهاني ام ايمان نداشتم.
اما اكنون با اطمينان مي گويم كه پروردگارا! برخي از انسان ها كه در دنيا به آنچه مي خواهند نرسيده اند به آخرت چشم دوخته اند و برخي ديگر كه گمان مي كنند در بهشت تو جايي ندارند هر كاري مي كنند تا در دنيا براي خودشان بهشت هاي خيالي درست كنند. من اما... من هميشه مي ترسم كه آنها كه نه دنيا دارند و نه آخرت، چه شكلي اند؟!...
* گرچه از روي شما كه شايد مانند من به شنيدن برخي نام ها حساسيت عجيبي داريد و همچنين از روي نوشته هايم شرمنده ام اما مجبورم با نام بردن بگويم بياييد با هم دعا كنيم: پروردگار، شرّ اخراجي ها، ساسي مانكن ها و تسلط جومونگ ها را از سر ما کم کرده
و همچنين سايه سنگين هر چيز ِ فرمايشي (به ويژه دين فرمايشي) را از ايران ما دور كند.
* با سپاس بی پایان از "کوروش هادیان" برای نگارش متني که "بیدارباش" کوچکی به دردهای خفته نوشته من است. پازل بزرگ شده تصوير حرف های مرا اینجا بنگرید.

در چند ماه گذشته ويراني سهمگيني را تجربه كرديم كه خیلی ها را به زير آوار برد و تعداد زیادی آسيب ديده جسمي و روحي داشت. در چنين ويراني هايي مانند زلزله هميشه چند قلاده سگ را مي آورند تا كشته ها را شناسايي كند. مي گويند اسب حيوان نجيبي است. مي گويند سگ حيوان باوفايي است. مي گويند انسان اشرف مخلوقات است. كاش در اين حادثه نيز مانند گذشته چند تا از اين حيوان هاي باوفا را از خارج آورده بودند تا كشته ها را از زير آوار بيرون آورد و حقيقت را به انسانها نشان دهد.
در جامعه اي كه در آن ضد ارزش ها ارزش شده اند و همينطور از زمين و آسمانش بلا و تصميم هاي اشتباه و نزول و سقوط و ... مي بارد وجود ناظر، وجدان و حضور خبرنگار شايد چيزي شبيه –شرمنده، مرا ببخشيد- لولو سر خرمن باشد.
يكي از حادثه هاي شوم اين رويداد كه ذهن مرا درگير كرده، رساندن عمق فضای فكري و چالشي جامعه به فضاي سطحي، نمايشي و به تعبيري قرون وسطايي است.
به جايي رسيده ايم كه شك بين تمام ما حكم مي راند و يقين به هيچ چيز وجود ندارد و شايد داريم به جايي مي رسيم كه شك نه يك نوع بدبيني كه لازمه ي زندگي مي شود.
چند روز پيش با ديدن يك جوي آب روانِ پرشتاب در منطقه اي خشك و بياباني به حقيقي بودنش شك كردم. با خودم گفتم: اين آب دروغ است. اين آب و هوا كه نمي تواند بستر چنين رودي باشد. حس شك در آن بيابان حقيقي بود. مانند حس يقين داشتن به حضور يك بيمار آنفولانزا در يك جامعه چند ميليوني؛ همه در مظنّ اتهام و در مسير بيمار شدن.
مانند اينكه در جامعه اي هركس در مورد هر چيزي به هر بهانه اي با هر سوگندي دروغ بگويد. ديگر يقين به حرف هيچ كس وجود ندارد حتي اگر حرف راست نمرده باشد. شايد همه به شك يقين پیدا کرده ایم و به يقين، شك.
روزهايي را گذرانديم و مي گذرانيم كه نه مي شود فراموش كرد. نه مي شود نديد. نه مي شود ديد. نه مي شود به خاطر داشت. نه شايد ديدنش فايده اي به حال ما و جامعه ي ما دارد چرا كه در جامعه اي كه نقد مرده باشد و دروغ، سر هر بازار بر سر دست برده مي شود...
اگر اين روزها را جزو تاريخ ايرانمان بينگاريم چه صفحه هاي شومي خواهد داشت و اگر حذفش كنيم چه حماسه ها و چه افتخار ها را پاك كرده ايم. اين روزها چه اثرهاي آني و بلندمدتي بر روي انسان ها دارد. چقدر در كوتاه مدت روحيه ها را از بين خواهد برد و در بلند مدت ما را –مردم ايران را- سنگدل خواهد كرد. و شايد بيرحم.
پيشتر گمان مي كردم بايد اتفاق هاي بد را فراموش كرد و راحت زندگي كرد. اما امروز مي بينم هیچ کس نگفته و خدا هم قول نداده كه زندگي تنها يعني: روزهاي خوب! كه اگر اينگونه باشد مثلآ يك فلسطيني كه در جنگ زاده مي شود و در بمباران مي ميرد بايد در انتظار روزهاي خوش زندگي اش را به باد دهد؟!
سختي ها و مشكلات اگر انسان را از پای درنیاورند موجب رشد او می شوند و از او شخصیتی بهتر و بزرگتر خواهند ساخت! اگر او را از پاي درنياورند...

* چند روزي هست دلم براي خودم مي سوزد كه در دانشگاه ورودي ۸۴ هستم و سال ۸۵ به شغل مورد علاقه ام رسيدم. يعني خيلي از روزهاي شيرين و دوست داشتني كه خيلي از دانشجويان و خبرنگاران پيشين لمس كردند را تجربه نكردم.
** چند روزي هست با خودم قرار گذاشته ام كه بي خيالِ خيلي از چيزها شده اگر شده مثل بچه ي آدم درس بخوانم و اصلآ هم به فكر كاربردش در دنيا نباشم و هيچ نگاه كلي هم نداشته باشم و در لحظه زندگي كنم و از اين حرف هاي روانشناسي. كتاب هم كمتر بخوانم. "آذريزدي" روزهاي پاياني عمرش مي گفت: «من هرچه دارم از كتاب دارم اما امروز ديگر بچه ها را به مطالعه تشويق نمي كنم! بخوانند كه چي بشود؟! براي من كه جز پریشانی چيزي نداشت...»
(اما خودم را مي شناسم قرار نيست پايبند اين قرارها...)
*** امسال مانند خيلي از چيزها كه حس و حال و رنگ و بوي هميشه را نداشت. ماه خدا هم همينگونه بود. حتي روزهاي روزه داري هم سخت نيست. منتظر افطار هم نمي شويم. مدتي از اذان گذشته و هنوز افطار نكرده ام. امشب از هنگام اذان دارم دنبال خدا مي گردم. خسته شدم از اين همه سحري نخوردن و روزه داري و نماز خواندن به شوق باز كردن روزه و افطار كردن هاي تكراري. گمان مي كنم اين عبادت هاي ساده تنها خودپسندي به همراه دارد. گمان مي كني چقدر منت بر سر دين خدا گذاشته اي.
بچه كه بودم هنگامي كه به يك جاي شلوغ مي رسيديم و امكان گم شدن بود مادرم مي گفت: اگر گم شدي برگرد آخرين جايي كه با هم بوديم من هم مي آيم. شايد تنها راه رسيدن به هم(يا آسان ترين راه) همين بود. هنگامي كه مادر و كودكي از هم دور مي شوند هيچ كس نمي گويد: مادري گم شده. اما كودك حق دارد گم شود.
خدايا! مي دانم كه در رابطه ي من و تو هم اين من بودم كه از تو دور شدم اما به من حق بده. امروز من نمي توانم راه هاي ناشناخته را به دنبال تو بيايم. برمي گردم آخرين جايي كه با هم بوديم. كمكم كن. مانند مادرهاي مهربان از دور كسي را به راهنمايي ام بفرست...
****يك اثر هنري همانگونه كه بر محيط تأثير مي گذارد از پيرامون نيز تأثير مي پذيرد. گاهي اوقات هنگام بهره مندي از يك اثر هنري، حس و حالِ لحظه را به آن اثر انتقال مي دهيم و ديگرباره، هر هنگام كه اين بهره مندي اتفاق بيفتد حس و حال پيشين تكرار مي شود. به ويژه اگر اين اثر هنري يك موسيقي باشد.(شايد چون در اين هنگام انسان بيشتر فكر مي كند و تنها حس شنوايي درگير است)
اين روزها هنگام شنيدن موسيقي هاي مورد علاقه ام به ويژه اگر براي نخستين بار در حال شنيدن آن باشم، خيلي تلاش مي كنم حرفي نزنم، نشنوم و فكر نكنم، تا اثر ناب بماند. اما انگار اثر هنري از سكوت هم تأثير مي گيرد. و شايد حتي از يك حس.
***** بي خودي حرف درنياوريد. نه دلم گرفته است نه از دست دنيا خسته ام. نه با يك بغض طولاني درگيرم و نه... و نه دروغ گفتن در اين زمانه گناه است...
****** قضيه ي ستاره هاي اين متن يك يادآوري كوچك است؛ آن روزها نيروهاي نظامي و انتظامي ستاره مي گرفتند، مدتي است دانشجويان هم ستاره دار مي شوند. ممكن است انسان هاي ديگر و حتي نوشته ها هم ستاره بگيرند و اين ستاره هاي زميني در راستاي اجراي قانون عدالت و تنها از براي انسان هايي است كه در هفت آسمان يك ستاره هم ندارند ...

* این چکیده ای از یک گزارش تلویزیونی است:
«کشورهای اروپایی و پیشرفته آسیایی –از جمله ژاپن و استرالیا- بر سر میزبانی رقابت های ورزشی با یکدیگر رقابت می کنند و در این دوران به آماده سازی ورزشگاه ها، تجهیز سیستم حمل و نقل، امکانات شهری، هتل ها و اقامتگاه ها و مراکز گردشگری می پردازند چرا که با میزبانی مسابقات ورزشی علاوه بر پذیرش گردشگران بی شمار ورزشی با استفاده از حق پخش تلویزیونی مسابقات، درآمدهای میلیاردی به دست می آورند.
و اما کشور ایران بدون تجهیز ورزشگاه ها خود را برای میزبانی کشورهای اسلامی آماده می کند و با هزینه نکردن در زمان پیش از رقابت و عدم میزبانی شایسته این فرصت مناسب گردشگری را از دست داده و جالب است بدانیم که هزینه برخی از کشورهای اسلامی را نیز برای حضور در این رقابت می پردازد!! و مسئول اجرایی این مسابقات می گوید: «ما که از وضع این کشورهای آفریقایی خبر داریم، می دانیم که توان پرداخت هزینه برای شرکت در مسابقات را ندارند»
ای کاش میزبان نمی شدیم. اگر تنها همین جلوی پای خودمان را هم ببینیم باید دلمان به حال پرسپولیس و استقلال و شکایت های وارده به این باشگاه ها مبنی بر عدم پرداخت بدهی هایشان و در نتیجه سقوط در رده بندی فیفا بسوزد، به حال ورزشگاه هایی که همین آفریقایی های عزیز هنگامی که با سلام و صلوات و هزینه های ما به ایران آمدند نمی توانند در آن درست مسابقه دهند و شاید اعتراض کرده و بخواهند به جای آوردن آنها به وضع ورزشگاه ها برسیم.
البته شاید هم اینها مقدمه تشکیل "فیفای اسلامی" است. خواهش می کنم مرا احمق ننامید. این حرف من نیست. هنگامی که فیفا به دلیل دخالت دولت در ورزش، فوتبال ما را تحریم کرد، رییس سازمان تربیت بدنی خودشان فرمودند: «اصلآ به فیفا چه که دخالت می کند؟ ما خودمان در فکر ایجاد فیفای اسلامی هستیم»...
**و اما رییس جمهور دلیل تغییرات بسیار در کابینه و انتخاب وزرای بی تجربه، ناکارآمد و نامناسب –حتی نسبت به دوره گذشته- را اِعمال سیاست "گردش نخبگان" نامیده است.
راستش هنگامی که کوچک تر بودم فکر می کردم شخصی مانند "لاریجانی" باید بسیار استعداد و توانایی داشته باشد که برای پست های حساس و بسیار متفاوتی مانند ریاست صدا و سیما و دبیری شورای عالی امنیت ملی انتخاب شود اما هنگامی که به ریاست مجلس شورای اسلامی رسید تعجبی نکردم. به این دلیل که بزرگتر شده بودم و می فهمیدم: برای نشستن بر روی صندلی های متفاوت هیچ دلیلی وجود ندارد که شایسته هیچ کدام از آن پستها باشی.
با این وجود که "پارتو" جامعه شناس ایتالیایی، «نخبگان را شايستهترين و بهترين افراد در همه شاخهها و زمينههايي كه انسان امكان فعاليت در آنها را دارد، ميداند» و نظریه گردش نخبگان بر این پایه قرار دارد که از تمرکز قدرت در دست عده ای خاص و تبدیل جامعه به دو قشر ثابت حاکم و مردم جلوگیری کند
اما شاید معنی گردش نخبگان در ایران این باشد که افراد -که لازم هم نیست نخبه باشند- از این پست مهم به آن پست مهم تر و بی ربط در گردش باشند. مثل یک چرخ و فلک که از هر قشری مسافر دارد و هر بار بر حسب اتفاق یکی را بر مکانی خاص قرار می دهد! مثلآ رییس صدا و سیما، دبیر شورای عالی امنیت ملی بشود و دبیر شورای عالی امنیت ملی، رییس صدا و سیما. از سوی دیگر دبیر شورای عالی امنیت که رییس مجلس شد، رییس مجلس، رییس صدا و سیما شود.
در این دولت هم انگار قسم خورده شده که افراد، مشایی، کردان، علی آبادی و ... باشند و اما در گردش.
مجلس، کردان را استیضاح می کند رییس جمهور وی را در سمتی نزدیک تر به خود قرار می دهد
رهبری، مشایی را از معاون اولی دور می کند، رییس جمهور او را به عنوان مشاور خودش انتخاب می کند
"علی آبادی" با تمام نیرو به عنوان رییس سازمان تربیت بدنی افتضاح به بار می آورد، می شود وزیر نیرو.
چهار کارت قرمز برای علی آبادی
"کامران دانشجو" هم که به تازگی تحولی در صنعت رأی به وجود آورده می شود وزیر علوم، تحقیقات و فناوری!
و این معنای گردش نخبگان است. بچرخ تا بچرخیم و همگی با سر بخوریم زمین. تا روزی که همین آفریقا دلش به حالمان بسوزد و ...
* در حاشیه: شاید در این روزهای سیاه، با این بازیها و دردهای شاید به چشم نیامدنی می خواهند سرمان را گرم کنند و من احساس حماقت می کنم از ترس اینکه شاید سر من هم با اینها کمی گرم شده باشد!

در تابستان سرد و بی روح و سوزان و نفرین شده مان، سکوت از جنس خفگی را همه کم و بیش تجربه کردیم. از جنس شوک، کما، بغض، حیرت، حسرت ...
اما دیروز پس از شنیدن گوشه ای از حرف هایی که "حجاریان" نگفت چند کلمه ای برایش نوشتم.
ادامه مطلب...


معلوم نيست اين چندمين ماه رمضان عمر ماست. معلوم نيست كدوم یکی از اين ماه ها و عبادت ها پذيرفته شده.
شب حلول ماه مبارك، پيامكي با اين عنوان دريافت كردم: «حس مي كنم مثل اون مهمونايي ام كه دم در مي شينن، صاحبخونه نگاهشون هم نمي كنه...»
دلم گرفت. بهش جواب دادم: «شايد ازش دور شديم اما به اونايي فكر كن كه اصلآ دعوت نشدن، كه آرزوشونه دم در هم بشينن...»
اما شايد براي هيچ كس امسال رنگ و بوي هميشه رمضان رو نداره. انگار بي وقت اومده. من كه حس همیشه رو ندارم.
البته انتظار نداشتم حس روزي رو داشته باشم كه براي برآورده شدن حاجت عزيزي روزه مي گرفتم.
انتظار نداشتم مثل حس نخستين روزه عمرم باشه كه اصلآ سخت نبود. چون همه مدام مي گفتن:نمي توني! و شيرينيِ توانستن، دوست داشتني اش كرده بود. شايدم شيريني بزرگ شدن. نه! يادم مياد شيرينيِ خيال نزديك شدن به خدا بود! و طعم موندگارش از زولبياهاي افطار شيرين تر. اون روزا که همه رو بي شرط دوست داشتيم براي خودمون چه شرط ها مي ذاشتيم تا دیگری –به ويژه خدا- دوستمون داشته باشه. انتظار نداشتم حس اون روزها رو تجربه كنم اما...
اما يك اعتراف بزرگ: هميشه چند تا دعا پاي ثابت دعاهاي من هستند. به ويژه هنگامي كه احساس برآورده شدن هم هست. مهم ترينش دعا براي بيمارانه كه هيچ لحظه از يادم نميرن و ... اما –با عرض شرمندگي- هميشه اونقدر غرق دعا براي آدم ها مي شدم كه دعاي فرج رو فراموش مي كردم شايد از اين بابت در اولويت نبود كه حس مي كردم آدم هاي گرفتار محتاج دعاي ديگرانند اما... نمي دونم شايدم اشتباه بود.
اما چند ماهه به سوار سبزپوشي فكر مي كنم كه تمام انسانها حتي اونها كه انتظار نمي كشن اومدنش رو قبول دارن و شاید حتی منتظر اون روز هم هستن.
بدون توجه به بايد و نبايد، تازگی ها مهم ترين دعاي خیلی از مردم ناخودآگاه رسيدن لحظه موعود شده و اين از بابت زحمات از خدا بي خبراني است كه ارزش هاي مذهبي رو آن چنان وارونه جلوه دادند كه در روايتى از امام صادق(ع) مىخوانيم كه فرمود: «اذا خرجالقائم جاء بامر جديد كما دعى رسولالله فى بدءالاسلام الى امر جديد
هنگامى كه قائم ظهور مىكند آیين جديدى با خود مىآورد، همچنان كه رسول خدا در آغاز اسلام، مردم را به آيين جديد دعوت مىكرد»
كه برخي با پافشاري بر روي آيين هاي مذهبیِ ابداعي خود آيين هاي ايراني رو بي اهميت جلوه دادند و ظالمانه ارزش هاي ملي و ديني رو در تعارض با هم قرار می دهند و نمونه اين بي سليقگي –برنامه ريزي شده- اينكه: هنگام سال نو به جاي دعاي تحويل سال، اذان پخش كردند و ... (و اين آغاز بهار سال نكوي ما بود...)
كه عزيزي مي گفت: «اگر دشمنان اسلام ميلياردها ميليارد خرج مي كردند تا دين اسلام و ارزش اون را در بين مردم از بين ببرند اينگونه كه متظاهران انجام دادند، موفق نمي شدند»
خدایا! می پرسم: «مهمون می خوای؟» و با همه گناهام می دونم "نه" نمیگی!
منم زیرکانه می گم: مهمونی رو به شرط اجابت حاجت می خوام.
دعا مي كنيم تا مهدي(عج) بياد و با آيين تازه اش زنگار رو از قلب هاي سنگي ما و گرد و غبار از دينِ پر از بدعت ما دور کنه تا پاسخي باشه براي اونها كه مي خواستند سبز رو به يغما ببرند و خدا خواست تا تلاش آنها نتيجه ديگري داشته باشه.
شايد هنوز به اين فكر نكرده باشند كه با رنگ پيراهن ناجی سبزپوش چه كنند ...

درس اول
«رييس جمهور دلايل انتخاب وزراي پيشنهادي را در گفتگو با مردم فردا شب بعد از خبر ۲۱ بیان می کند»
* نكته 1: دلايل انتخاب وزراي پيشنهادي هرچيزي مي تواند باشد كه اين هر چيز بستگي شديدي به بدبيني، واقع بيني و يا خوش بيني شما دارد.
شايد هنگام شنيدن نام وزيران پيشنهادي نخستين چيزي كه درگيرتان كرده نام خانم ها در اين ليست بوده. شايد تا امروز اين قشرِ ... فقط مي توانستند خانمِ وزير باشند نه وزيرِ خانم! اين قسمت را ... گذاشتم. چون هميشه دعوا سر خانم هاي بيچاره هست. نه! خودمان را بازي ندهيم حتي هنگامي كه جوانمردترين مردان(يا حتي خودِ بانوان) حقي براي اين قشر بينوا در نظر مي گيرند براي اين نيست كه فكر مي كنند حقشان است. بلكه از اين روست كه مي دانند تا به حال حقشان را نگرفته اند و حسي اين وسط نقش بازي مي كند كه مرز باريك و مشتركي با ترحم دارد البته نقش كه نه، در واقع –سياه بازي- است.
همين بانوان در پيشرفته ترين و پسرفته ترين جوامع ابزار هم مي شوند. لج و لجبازي و چشم و هم چشمي هم بر سر بودن يا نبودنشان بر سر پست هاي مهم هم هست و البته هزاران موضوع ديگر...
پرونده خانم ها و پيوندشان با نقش و ابزار و پست و مقام و ... را مي بندم چون آنچه كه در ليست وزيران ذهن مرا درگير كرده چيز ديگري است.
خيلي مي خواهم دليل انتخاب "كامران دانشجو" را براي وزارت علوم بدانم.
گمانه زني من تا اينجا قد مي دهد كه نام خانوادگي وي دليل اين انتخاب بوده است. مي توانيد بخنديد. مي توانيد باور نكنيد. مي توانيد مرا ديوانه بناميد. مي توانيد گريه كنيد...
ببينيد وزارت علوم يعني هستي دانشگاه ها. هستي دانشگاه ها يعني دانشجو. "دانشجو" يعني كامران. كامران يعني وزير علوم.
اصلآ يك جور ديگر مي گويم: در وزارت علوم پايين ترين درجه، رتبه، سهم، اهميت و ... از آنِ قشر دانشجوست و در دولتي كه رييس جمهور عقيده دارد بايد مانند پايين ترين سطح مردم زندگي كند، كار كند و حتي فكر كند! حتمآ وزير علوم هم بايد يكي مانند پايين ترين عضو مجموعه اش باشد. يعني "دانشجو" باشد. مي داني آن وقت (به قول معروف) چقدر مي تواند به دلِِ آنها برسد؟
به عقيده من ديگر وزارتخانه ها هم بايد به همين گونه باشند و هر وزيري از مهم ترين مخاطبان آن وزارتخانه و يا به عبارتي مربوط به اين مجموعه باشد.
به عنوان نمونه:
وزير آموزش و پرورش: خانم دانش آموز
وزير امور خارجه: آقاي "هوگو چاوز"
وزير رفاه و تامين اجتماعي: خانم مستمري بگير
وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي: برادر بسيجي كه ---ها را می پسندد و دشمنی دیرینه ای با اندیشه دارد
وزير مسكن و شهرسازي: آقاي خانه به دوش
وزير نيرو: حسين رضا زاده!
وزير ارتباطات و فناوري اطلاعات: مش حسنِ سوار بر الاغ و موبايل به گوش كه در خورجين الاغ سريع السير پسرش "نوت بوك" هم يافت مي شود
وزير كشور: آقاي م ت ق ل ب
وزير راه و ترابري: جانباز 90 درصدي كه از 10 سانحه هوايي جان سالم به در برده است
وزير نفت: مهندس لوله كشي بر سر سفره
وزير امور اقتصادي و دارايي: نيمي از مردم ايران (يا به عبارتي آقايان و خانم هاي زير خط فقر)
برخي ديگر از وزارتخانه ها تمام مردم ايران را پوشش مي دهند و در نتیجه تمام مردم می توانند نامزد تصدی این پست ها باشند: مانند وزارت كار(آقايان و خانم های بيكار) وزارت دادگستري (جونان معتاد و دست كج كه بسياري از اين تعداد از قضا مدرک كارشناسي و يا حتي كارشناسي ارشد حقوق نیز دارند)
**نكته دوم: عنوان "گفتگوي رييس جمهور با مردم" است
شايد معناي "گفتگو" تغيير كرده يا ما جهان سومي ها هنوز در تعريف هاي ماقبل تاريخ مانده ايم؛ آنچه به ما ياد داده اند اينكه: از روز ازل كه حضرت آدم و خانم حوا مي خواستند با هم صحبت كنند تا همين امروز، هنگامی که دو نفر مي گويند و هر دو نفر هم مي شنوند را گفتگو گويند.
"دهخداي" خدا بيامرز هم معنی "گفتگو" را چنین گفته بود: «مکالمت، مباحثه، مجادله، گفت و شنود، صحبت، بحث، سخن، محاوره» و هيچ كجا نياورده كه يك نفر تنها جلوي مردم بنشيند و تنها بگويد و مردم هرچه هم در حال خفه شدن باشند امكان صحبت نيابند و اصلآ آنچه با اصل گفتگو جور در نمي آِيد همين "متكلم وحده" بودن است.
حالا يا معناي گفتگو تغيير كرده يا اينكه باز هم چند حالت دارد:
۱: رييس جمهور با دوربين گفتگو مي كند (از اين رو كه سطح بيانات ايشان هم به صحبت با جمادات بيشتر مي خورد)
2- رييس جمهور گمان مي كند همان طوري كه در دنياي مجازي بين او و مردم تنها يك سطح شيشه اي وجود دارد و گفتگو هم يعني همين كه او اين طرف يك جانبه قاضي برود و مردم در طرف ديگر ...
۳- رييس جمهور كه در بسياري از موارد، خود را "مردم" ناميده و پس از شنيدن انتقادهاي بسيار در برخي كارها پاسخ داده كه «مردم اينگونه خواسته اند» شايد اين بار هم در واقع همين طور كه به دوربين نگاه مي كند با خود صحبت مي كند و به عبارتي "خودگويه" مي كند ...
*** و اما نکته سوم:
گويا رييس جمهور كه رسمآ صاحب تمام شبكه هاي رسمي و غيررسمي دولتي(اعم از صدا و سيما، مطبوعات و خبرگزاري ها) هستند از اين كانال هاي ارتباطي براي گفتگو! ها خوششان نيامده و به تازگی درخواست شبكه تلويزيوني اختصاصي كرده اند!
ما نيز با اين حرف مشكلي نداريم و از مسئولان (كدام مسئول؟!) مي خواهيم فوري به اين درخواست رسيدگي كنند. فقط پيش از آن اگر ممكن است رسانه ملي و تمام رسانه هاي دولتي كه به تازگي به عنوان "شخصي" تغيير هويت داده اند را به ملت بازگردانيد.
قرار است مشق هاي تلخند ادامه يابد (گرچه نویسنده اش آرزو می کند که ديگر سوژه اي برای ادامه نباشد ...)


سلام
مي گويند تنها در نماز، سخن پاياني، سلام است (كه البته اين هم خود جاي بحث دارد و باز هم مي گويند پايان نماز، هنگام ديدار است و لحظه رسيدن)
اما من اين بار براي مدتي نبودن سلام مي كنم.
اول اينكه به رسم كودكان يا انسانهاي احساساتي شرقي هنگام رفتن و آمدن و نرفتن و نيامدن و رسيدن و نرسيدن و بودن و نبودن و خلاصه هر هنگام ديگر كه بوي تغيير بدهد حس غريبي شبيه دلتنگي دارم. درست يا نادرستش بماند اما راستي كه سفر از اينجا خيلي سخت است. سفر از وطن، از دنيايي كه روز به روز سخت تر و بي وفاتر مي شود و ما-ي- ديوانه باز هم بي خيالش نمي شويم.
هر بار قول مي دهم كه چيزهاي اضافي برندارم و هر بار پس از بستن ساك، احساس مي كنم از بس زياد شده مي شود با آن يك تُك پا به "سفر قندهار" رفت.
البته برادرم هم دست كمي از من ندارد و اين بار مادر محترم تهديدمان كردند كه هر دو با هم تنها می توانیم يك ساك داشته باشيم!
اين طور كه پيدا بود قانون تصويب شده بود و از قوانين هواپيمايي هم سخت تر؛ حتي پرداخت كرايه اضافه بار هم راهگشا نبود (خداييش زور است. تازه در مسافرت با هواپيما اين همه تضمين وجود دارد. يكي اش همين سقوط كردن. تازه اگر يك بهانه اي جور شود و يك جوري بشود به جايي بند بود شهيد هم مي شوي و يك راست مي روي به بهشت)
اما مادر است ديگر. هر دو گفتيم: چشم. و آن يك دانه ساك را مانند بچه هاي مؤدب با چيزهاي كوچكي مانند دستمال كاغذي و عينك و... پر كرديم.
كارمان داشت تمام مي شد كه مادر شك كرده و ساك ها را شمردند. چند برابري از تعداد مسافران بيشتر بود!
مادر مي گويند: آخر كار خودتان را كرديد؟!
مي گويم: آخر مادر من! يكي از ساك ها فقط كتاب هاي من است كه اگر نيايند من هم نمي آيم. اما اگر می خواهید می توانم به جاي آوردن ساكِ لباس ها همه را الآن با هم بپوشم و بعد كه كثيف شد يكي يكي بيرون بياورم!
برادرم مي گويد: من هم كه ديديد هر جايي بروم يك عالمه دوست پيدا مي كنم. البته مي توانم به جاي 10 تا تفنگ و بيسيم كه برداشتم يك توپ فوتبال بردارم تا همه با آن بازي كنيم!
مادر مي گويند: تا از بردن خودتان هم منصرف نشدم تمامش كنيد كه دارم فكر مي كنم چطور دو تا ديوانه را با خودم ببرم؟ و اینگونه هر دو پیروز می شویم.
* خدا عاقبت همه و سفر ما را به خیر کند.
** تازه خبر رسیده که برنامه مشهد از سفر حذف شده، من هم که تا دقیقه ۹۰ صبر کرده و از هیچ کس خداحافظی نکردم(با احترام به امام عاشقان) به شیرینی یک شاديِ "وقتِ اضافه ای" بسیار مسرورم.

۱۷ مرداد ۸۳ در دفتر خاطراتم نوشتم: «نشد كه من اين بشم! كسي باشم كه امروز، روز اون باشه.... حالا ديگه به خيال بعضي ها حتي نبايد بهش فكر كنم ولي من حتي توي خيال هم خودمو اين مي بينم. هنوز هم ممكنه...» با حسي شبيه سرخوردگي همراه با كورسوي اميدي ناشناخته نوشته بودمش.
سال بعد ۱۷ مرداد در دفتر خاطراتم نوشتم: «روزم مبارك!»
نزديك ۴ ساله كه اسمآ وارد اين وادي شدم و نزديك به ۳ سال كه "شتر سواريِ دولّا دولّا" رو تجربه مي كنم...
سخت بود / دوسش داشتم
بارها منع شدم / دوسش داشتم
آينده و امنيت و خيلي چيزها نداشت / دوسش داشتم
خيلي چيزها رو به خاطرش از دست دادم و خيلي چيزها رو به دست اوردم / (بدون حساب كتاب كردن) دوسش دارم
ديشب هنگامي كه نخستين پيام تبريك روز خبرنگار را دريافت كردم يه جوري دلم گرفت! حسي غريب كه اگه بهش رو مي دادم تا گريه هم مي رسيد. احساس مظلوميت. نه براي صاحبان اين حرفه. كه اگه عاشق باشند نق زدن براشون معني نداره چون براي عاشق هر احساسي جز عشق حرومه.
دلم براي مظلوميت حرفه ام سوخت كه از سوي خبرنگارايي كه عاشق نيستند شكل مي گيره.
احساس مي كنم عشقم (كه خدا رو شكر حرفه ي من هم هست) حس خوبي نداره. شبيه حس كودكي كه از مادرش جدا شده...
يا از اون بدتر شبيه حس كودكي كه در سرزميني غريب هويتش تغيير كرده و خودش نمي دونه! نه ريشه ش رو مي شناسه، نه پي شناختنش ميره، نه حتي مي دونه كه شناختنش مهمه و نه حتي احساس نياز مي كنه...
شبيه حس گلي كه به مراسم ختم مي برند. گلي كه قراره با هنرش تلخي مجلس رو كم كنه...
شبيه حس كتاب كبري تا هنگامي كه زير بارون مونده بود. و خدا خدا مي كرد: «پس كي كبري تصميمشو مي گيره؟
« چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم
چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشوم تنهایم
تو اگر ما نشوی خویشتنی
از کجا که من و تو، شور یکپارچگی را باز در شهر بر پا نکنیم
از کجا که من و تو، مشت رسوایان را وا نکنیم
چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم
چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
خانه اش ویران باد
من اگر برخیزم، تو اگر برخیزی
همه بر می خیزند
من اگر بنشینم، تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد
چه کسی با دشمن بستیزد
چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم
چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
خانه اش ویران باد »
************************
* امروز رو به قاصدكهاي "بي سرزمين تر از باد" و رها كه در عين نااميدي آرزو دارند خوش خبر باشند شادباش مي گم.
** اگه دوست داشتید به اینجا هم نگاهی کنید.


مادرم هنگامي كه بدجور دلش از دست دنيا يا آدمهايش مي گيرد، مي گويد: "بازم خدا رو شكر كه خدا هست...!" نمي خندم! نمي گويم: آخر، مادرِ من! اگر خدا نبود كه اين دنياي كج و آدمهاي كور كه روزگار كج و كور را به وجود آوردند، هم نبودند.
گاهي كه خسته مي شوم خودم هم باور مي كنم كه بايد از بودن خدا خوشحال بود. حتي اگر او از بودن ما خوشحال نباشد! حتي اگر با اين همه كارهاي خليفه هايش! با آن جايزالخطاها(نه دائم الخطاها) قهر كرده باشد.
خدايا! هنگامي كه هنوز هم كودكانه و شايد تنها از روي عادت براي حس كردن تو به بالا نگاه مي كنم هنوز هم پيش از فكر كردن به بخشش تو به گناهانم فكر مي كنم. همين كه براي جستجوي تو به جاي اطرافم به بالا مي نگرم و گمان مي كنم تو اينجا نيستي يعني دورم. يعني گناهانم هنوز مانعند.
تمام گناهانم را مي پذيرم و خواهش مي كنم تو هم يك گلايه را بپذيري: چرا گمان كردي ما از بني اسرائيل و قوم عاد و ... بهتريم؟! خداي من! موسي تنها چند روز ديرتر از كوه طور برگشت... ما كه از آغاز، موسي نداشتيم چگونه "سامري" ها را بشناسيم؟
از كجا معلوم كه هر كدام، يك سامريِ درست و حسابي نشويم؟ خدايا! مي ترسم اين را به بنده هايت بگويم اما راستش تازگي ها خيلي ها را شبيه "سامري" مي بينم. دغدغه ي اين روزهايم اين است كه بدانم خودشان هم اين را مي دانند يا نه؟ گمان مي كنم يك توجيه دهن پركن دارند كه خودشان هم تعجب خواهند كرد و همين تعجب موجب مي شود فريبِ خودشان را بخورند.
مگر يزيد پس از حادثه عاشورا احساس پيروزي نمي كرد؟ به خيال خودش اسلام را هم قبول داشت.
شنيدم ابن ملجم مرادي، قاري، حافظ و كاتب قرآن بوده است كه هر كدام از اين مراتب درجه ويژه اي را در بهشت دارند اما براي رسيدن به فيض الهي، علي(ع) را ...
شرمنده ام اما بايد بگويم كه خدا هم مي تواند هدف باشد يا وسيله ...
و حتي اگر برخلاف اين ادعا كنيم براي ما مدعيان مسلماني هم خدا زمان ويژه اي دارد. لحظه هاي ترس مهم ترينش هست. حتي اگر ايمانِ اين لحظه واقعي نباشد، واقعآ صدايش مي زنيم. و ديگري لحظه هاي از دست دادن يا به دست آوردن. لحظه هايي كه بين "خدايا دوستت دارم ها" به آرزويي كه انگيزه ي اين دعا كردن هاست فكر مي كنيم و البته خدا قرار نيست اين دو رنگي را به حسابمان بنويسد...
اما گاه كه همان خليفه ي خدا در زمين به جاي "خدايي بر ديگران" به "خودآيي" مي رسد و خدا و دعا هدف مي شود حال ديگري دارد. ماه رجب يكي از اين روزهاست. برخي از امشب تا سه شبانه روز مهمان خانه ي خدايند. سال گذشته همراه آنان بودم و به جرأت بهترين روزهاي زندگي ام بود. مانند حسي بود كه از مكه رفته ها شنيده بودم. لحظه ي احساس بي گناهي در عرفات را شش شبانه روز(دو سال پياپي) تجربه كردم. دلم پر مي كشد براي تجربه ي روزهايي كه خدا بود. به او نياز داشتي اما نه براي حل مشكلاتت كه نياز تو به خودش. به وجودش.به خودِ خودِ خودش بود.
جاي ترس نبود اما با تمام وجود صدايش مي زدي. ترس از خدا بود و خوف از وجود پرقدرتي كه با تمام قدرت براي برآوردن آمده بود. خدا آنجا بود. كنار تو. لحظه اي كه دعا براي خودت را با يك بغض فرو مي خوردي و به جاي آنكه براي صدا زدنش به بالا نگاه كني به چهره ي مؤمن محتاج كنارت نگاه مي كردي و برايش دعا مي كردي.
لحظه اي كه آدم ها نه در كنار هم كه براي هم زندگي مي كردند. امروز هم دلم هوايي شده اما نمي خواهم بروم. شايد اصلآ تو مرا دعوت نكرده اي و من گمان مي كنم خودم نخواستم بيايم اما راستش دارم تكليفم را با دين روشن مي كنم و حساب ايمانم را از خيلي چيزها جدا.
نمي آيم چون مي ترسم جايي بين نيايش و غافل از همه چیز، برخي آدم ها هدف مرا با وسيله هاي خودشان اشتباه بگيرند ...
با تمام خوبي ات مرا ببخش. اما مي ترسم مرا اشتباهي بگيرند. مرا هدف انگيزه هايي قرار دهند كه با آن دنياي ما و آخرت خويش را خراب كردند... نمی آیم. چون تحمل برخی حرفها و تبلیغات و حتی اندیشه ها را ندارم.
گمان مي كردند دربست صاحبخانه ي خانه ي تواند! و حالا انگار به حرفشان رسيده اند. خانه را دربست صاحب شده اند و ما پشت در...
نمي بخشمشان. هيچگاه. بهترين حس دنيا را از آدم گرفتن به چه حقي؟ به چه قيمتي؟
خواهش مي كنم يادت باشد كه دلم آنجاست پيش لحظه هاي نابي كه حق ما هم هست. تو كه برخلاف همه، ما را مي بيني؟...!
يا رب تو زمــــانه را دلـيـلي بفرست نمروديان را پشه چو پيلي بفرست
فرعون صفتان همه زبردست شدند موسي و عصـا و رود نيلي بفرست
"ابوسعيد ابوالخير"

خوشا به حال آنان كه چون سراينده ي اين شعر مي توانند دردهايشان را صادقانه و هنرمندانه فرياد زنند:
« دارا جهان ندارد سارا زبان ندارد
بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد
کارون ز چشمه خشکید
البرز لب فروبست
حتي دل دماوند آتش فشان ندارد
دیو سیاه دربند آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو گرز گران ندارد
روز وداع خورشید زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان نقش جهان ندارد
بر نام "پارس دریا" نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما تیر و کمان ندارد
دریای مازنی ها بر کام دیگران شد
نادر ز خاک برخیز میهن جوان ندارد
دارا کجای کاری دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند دارا جهان ندارد
آییم به دادخواهی
فریادمان بلند است
اما چه سود اینجا نوشیروان ندارد
کو آن حکیم توسی شهنامه ای سراید
شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد
هرگز نخواب کوروش ای مهر آریایی
بی نام تو وطن نیز نام و نشان ندارد »
*****************
« پروردگارا! سرزمین مرا از حمله بیگانه و خشکسالی و دروغ در امان بدار »
(نیایش داریوش برای ایران زمین)

« من دلم سخت گرفته ست از این
میهمانخانه ی مهمان کُش روزش تاریک
که به جانِ هم نشناخته، انداخته است
چند تن خواب آلود
چند تن ناهموار
چند تن ناهشیار ...»
"نیما یوشیج"

اصلآ آنکه آب داد ، بابا بود ...؟!

با آنكه حفظ تاريخ ايران برايم ارزشمند بوده اما حفظ كردن كتاب هاي قطور تاريخ مدرسه هميشه برايم سخت بود. اگر به پاي توجيه نگذاريد مي گويم: «سبك نوشتاري كتابها گيرا نبود. شبيه هم بودن درس ها و ارائه يك مدل تكراري براي درس تاريخ كه آغازش روي كار آمدن يك سلسله بود و سپس به ترتيب نام پادشاهان مي آمد و به پايان مي رسيد، بدون ذكر جزئياتي كه به نظر نويسندگان كتاب مهم نبود و از قضا همين جزئيات، مطلب را در ذهن ماندني مي كرد»
از تاريخي كه خواندم تنها نام چند نفر به خاطرم مانده: كوروش، اميركبير، داریوش، رئيسعلي دلواري، ستارخان و باقرخان(كه شايد اسم هاي شبيه به همشان يا كلاه هاي عجيب و غريبشان هم مزيد بر علت به یاد ماندن باشد)، بابک خرمدین و ...
شايد كه ناسپاس و يا بازيگوش بودم كه نام هاي بيشتري به يادم نمانده اما به گمان خودم همه آنها كه آن زمان هنگام خواندن سرگذشتشان ذهنم را درگير مي كردند به خاطرم مانده اند.
دارم به آيندگان فكر مي كنم. به آنها كه تاريخ معاصر ما را در كتابهاشان خواهند خواند:
- بچه هاي فردا نام چه كسي را در خاطر نگه خواهند داشت؟
- ما هنگام خواندن جنگ هاي ايرانيان با كشورهاي بيگانه پر از حس وحدت و غيرت شديم. بچه هاي فردا با شنيدن جنگ هاي داخلي ايران چگونه خواهند شد؟
يادمان باشد بچه هاي فردا جنگ هاي داخلي را سخت تر خواهند خواند. يادمان باشد آیندگان شاید جنگ بر سر قدرت و برتري طلبي را بپذيرند اما تاراج و معامله بر سر ايمان مردم، بر سر ايران مردم را نخواهند پذیرفت.
- آيا همه ي تاريخ را بايد نوشت؟ (اگر بخشي بماند حقيقت پنهان شده و اگر بازگو شود چه بر سر حس وحدت خواهد آمد؟)
- آيا همه ی! تاريخ نويسان امروز مي توانند بدون جانبداري و تعصب،خاطر نسل هاي بعدي را با حقيقت پر كنند؟
- آيا آمارهاي ناپلئوني كه انگار نه اشكال شرعي دارد نه قانوني و نه وجداني، امكان قضاوت درست را براي آيندگان فراهم مي كنند؟
- قهرمان هاي نسل هاي فردا تا چه اندازه خيالي اند؟
- نكند قهرمان هاي ذهن ما هم ...؟!
عزيزي می گفت: «چقدر دوست داریم که همه نقش زمین باشند و ما نقش روی دیوار؛ بیا دیوارها را برداریم، چه نقش من روی آن باشد چه نقشه ی تو»
بيا بدون آنكه نقش خودمان را روي ديوار بكشيم به فكر نقشه ی روی دیوار باشيم كه نامش ايران است و نقش همه ي ما هويتش را تغيير مي دهد پس نبايد هيچ ايراني را نقش بر زمين آرزو كرد ...
* ناخودآگاه اما با یک دلیل محکم در این حال و هوایی که خیلی هم حس نوشتن نیست این دو پست پایانی از آنِ ایران شد.
نمی دانم چرا بین تمام حرف ها و حدیث ها، لابلای تمام وعده ها و گفتارها و رفتارها و کردارهایی که به ۲۲ خرداد مربوط می شود، ایران را مظلوم احساس می کنم و دعا می کنم این، تنها احساس من باشد ...

عاشق آهنگ هاي ايرانم. هنگامي كه مي شنوم يك جوري تنم مي لرزد. گاهي به بغض هم مي رسد:
وطن يعني همينجا يعني ايران
عشق جاويدان من ايران من
همه ي جان و تنم وطنم وطنم وطنم
اي ايران ايران دور از دامان پاكت دست دگران
اما گاهي دوست ندارم بشنوم...!
احمقِ بيچاره! خوشت مي آيد؟ دارند از تمام وطن پرستي ات دربست سوء استفاده مي كنند. چرا فقط نزديك انتخابات نام ايران را مي آورند؟ چرا روز راهپيمايي كه مي شود ايران و ايرانی و افتخار و عزت و تمام واژه هايي كه يك سر و گردن بالاتر مي برندت به زبان ها مي آيد؟
حالم از سياست به هم مي خورد. از اينكه تمام هدف ها ابزارش مي شوند. از من. از تو، كه سياست مي پرستيم به جاي خدا و به جاي وطن ...
به پروردگاري كه ادعاي پرستيدنش را داريم چند بار تنها محض بالا ماندن این پرچم نام ايران را برديم؟
نکند هنگام به اهتزاز درآوردن و بادخوردن مقدس ترین لوگوی ایرانی بودنمان، اشتباهی به بادش دهیم ...

براي نوشتن تموم واژه هاي اين نوشته بي نهايت از خواهرم پوزش مي خوام. سه سال سكوت اگه هم بس نباشه بيشتر از اون در توان من نبود.
سلام مليكا! اين قرار بود شادباش من براي زادروزت باشه. زادروز تو كه براي من نيمي از بهاري و نيمه ي بهار به دنيا اومدي.
اما اينا رو نيمه شب ششم فروردين نوشتم: توي اتاق تو خوابيدم. كنار عروسكات. خوابم نمي بره. سه ساله نديدمت. تو تنها سه سال دنيا رو ديدي و من توي اين سه سال سه بار هم سير نديدمت ...
قصه از اونجا آغاز شد كه خواهر من(صاحب نيمي از خاطرات كودكيم) ازدواج كرد و براي زندگي رفت مشهد.
دوريش چقدر سخت بود اما چند سال پس از اون كه تو دنيا اومدي خيلي سخت تر شد(البته براي من) چند روزه بودي كه براي ديدنت اومدم. اونقدر هول بودم كه خواهرم رو كه توي پله ها جلوي روم بود نديدم و دويدم تو اتاق تا تو رو ببينم. تو كوچولوي معصوم چشم بادومي ...
تو نه تنها براي من كه براي خيلي ها مثل هيچ بچه ي ديگه اي نبودي. بزرگتر شدي. من چند ماه يه بار هم نمي ديدمت. بيشتر از خواهرم دوسِت داشتم. انگار اون بخش خاطرات كودكي من تو بودي! تو، عجيب و دوست داشتني، آسموني و از دست رفتني ...
راستش در مورد تو خودخواه و حسود هم بودم. به گمون خودم بيش از همه دوسِت داشتم و تموم ترسم تو اون سال ها اين بود كه وقتي بزرگ شدي منو بيشتر از همه دوست نداشته باشي! حسي كه هيچگاه به هيچ كس ديگه اي نداشتم. عشقي كه پاكيش رو مديون تو بود. به خدا توهّم نبود اما حس مي كنم تو هم حس خاصي نسبت به من داشتي. خيلي وقت ها با من آروم مي شدي.
اون ور قضيه از يه جاي ديگه آغاز شد. تو تازه يه سالت شده بود. يكي از همون روزايي كه اين عكسو گرفتي.
كه كم كم مريض شدي. وقتي مامان بابات دكتراي يزد رو براي گفتن پاسخ هاي متفاوت و مبهم انتخاب كردند روزاي خيلي بدي بود. شب اولي كه جواب دكتر رو شنيدم براي اولين و آخرين بار تو زندگيم با صداي بلند گريه كردم. مامانم با صداي بلند گفتند: «ساكت باش! باور كرديد؟ دكترا يه چيزي گفتند. بچه م هيچيش نيست» و حرفشون تموم نشده چشماشون پر از اشك شد ...
اون چند روزي كه اونجا بودي شبا نمي خواستم بخوابم انگار فرصت ديدنت از دست مي رفت. مي دوني وقتي شب بچه ها گريه مي كنند بزرگترا آرزو مي كنند آروم بشن تا خودشون بخوابن اما من خيلي شبا كه تا صبح گريه و ناله مي كردي دعا مي كردم آروم بشي تا خودت خواب بري. وقتي بيماري تو آغاز شد سهم خواهر من از غصه خوردن براي تو از همه بيشتر بود. منو اونقدرا شريك نمي دونست. منم مزاحم دردش نمي شدم.
مي دوني ارديبهشتي من! تو زندگيم يه بار با خدا معامله كردم. الآن از گفتنش خجالت مي كشم. وقتي از دعا برا تو نااميد شدم نه يه بار كه چندبار از خدا خواستم: من به جاي تو باشم و تو خوب بشي! مي دونستم دارم با پيشنهاد اين معامله قدرتش رو زير سؤال مي برم اما راه ديگه اي نداشتم. او وارد بازي نشد اما من بازنده اعلام شدم.
هر روز بدتر شدي تا پس از دو سال تحمل، توي بهار(و اين بار فروردين) براي هميشه رفتي ...
- چقدر دلم برات تنگ شده. براي چشماي پاك و معصومي كه سهم بزرگي از دغدغه ي من بود. همونجا مشهد موندي. چه خاك غريبي داشت. نامردي بود. پيشم كه نموندي، حالا منو بيشتر از همه دوست داري؟...
- يادمه شبي كه فرداش آزمون كنكور داشتم. مامانت باهام تماس گرفت. گفت: «اومده پيش تو و ازت خواسته برام دعا كني!» تموم دلم ريخت. من كه اينطوري نمي خواستم. مي خواستم تو باشي و هيچ وقت اينطوري برام دعا نكني. تا چند ساعت گريه كردم و صبح دير رسيدم سر جلسه.
- بار اولي كه اومديم "بهشتِ رضا"، مامانم گفتند: «فرشته ي من عمرش به دنيا نبود. بچه م الآن مرغ بهشته» چقدر دلم مي خواست داد بزنم: من مرغ بهشتي نمي خواستم! من مي خواستم هر سال 14 ارديبهشت كه ميشه برا مليكام هديه بخرم، هميشه همه ي حرفاشو به من بزنه، ازم يه عالمه توقع داشته باشه... من يه جاي هميشه خالي نمي خواستم.
... اينم براي آروم شدن خودم: مي دوني عزيزكم! آدما هميشه دوست دارن خودشون سهمشون رو از دنيا تعيين كنند. منم اينو دوست داشتم. اما تو سهم من از دنيا نبودي. سهم تو هم شايد بهشت بود و شفاعت... نه اين دنيايِ پرفریبِ بي تو غريب.
كوچولوي من! خاطر من با خاطره هاي تو، نَه پيوند كه گره خورده. مثل دونه دونه گره هاي تابلو فرش هايي كه الآن مامانت مي بافه. فرصت نشد وگرنه بهت گفته بودم كه بعضی آدما وقتی دلشون تنگ می شه ساده دلانه سعی می کنند جاي خالي دلگرمي هاشونو با سرگرمي پر كنن ...
اما تو از روز اول تا امروز و هميشه براي من و همراه مني. هرچند الآن برات جشن ۶ سالگي نمي گيرم و كتاب الفبا نمي خرم و هنوز وقتي عروسك مي بينم به يادت مي افتم.
نزديك اذان صبحه. عروسكات توي تاريكي به اشكاي من نگاه مي كنند. شايد آرزو مي كنن من آروم بشم تا بخوابن. شب بخير ...
بـرو عــــزيـز رفـتـني جــاتـو به دنـــيـا نمي دم ...

سلام و شادباش و تبريك به همه ي معلم هاي خوب. معلمي كه وقتي نوشت: «سارا انار دارد» ننوشت: معلم نان ندارد ...
وقتي نوشت: "دارا"، به فكر دارايي اش نبود و خودش را با تمامي آنچه در كلاس داشت دارا مي پنداشت.
وقتي نوشت: «بابا آب داد» ننوشت: هيچ كس حقوق مرا نداد.
آدم بود. آدم هم كه بي غصه نمي شود اما هيچگاه هيچ معلمي سر هيچ كلاسي قصه غصه هايش را نگفت در عوض هنگام شنيدن غصه ي بچه ها ابايي از جاري شدن اشك هايش نداشت.
دلم براي جشن روز معلم و كلاس هايي كه يك هفته تق و لق مي شد تنگ شده. براي گل هايي كه روي سر معلم ها پرپر مي شد. براي چشم و هم چشمي هايي كه در كادو آوردن ها بود.
تمام سال، دلسوزي هاي معلم را به چشم بداخلاقي مي ديديم و روز معلم به هر بهانه اي دنبال جشن گرفتن بوديم. فكر مي كرديم كادويي كه روز معلم مي خريم براي معلم ها خيلي مهم است. فكر مي كرديم ارزش ما براي آنها به حساب كادوهاست.
معلم ها به قول خودمان گير مي دادند اما دوستمان داشتند؛ ما هم.
اكنون كه بزرگتر شديم به معلم هايمان مي گوييم: استاد. برايشان كادو نمي خريم. به جاي دل، عقل بين ما حكم مي كند.
ساده نيستند. توي "دفتر" جمع نمي شوند. توي اتاق هاي جدا صبحانه مي خورند.
" دفتر ِ" كلاس نداريم. نام بچه ها روي يك برگه نوشته شده.
"دفتر" هاي ما را نمي بينند.
كلاس، جايي براي نوشتن ما و خلق كردن نيست ...
فقط از كتاب هايي كه نوشتند صحبت مي كنند. تعدادش برايشان از هر چيز مهم تر است.
آن روزها عشق به معلم بود و ترس از او. امروز حرمت استاد است و دوري از او ...
***********************
و اما...
روزهايي كه به نامي مزين شدند از آن نام ها اعتبار مي گيرند و من اين نوشته را براي او كه به چشم من تمام اعتبار امروز است مي نويسم:
با احترام تمام و بدون ناديده گرفتن زحمات معلم كلاس اولم كه چگونه نوشتن را به من ياد داد تبريك ويژه امروزم براي معلمي است كه چگونه ديدن را به من آموخت و چگونه زندگي كردن را. هرچند خوب درس هايم را پس نداده ام و تنبيهم نكرد ...
(خدا كند هديه ام از هديه ي ديگران كمتر نباشد. خدا كند خوشش بيايد. آخر هديه ي من بدون طمع ِ گرفتن نمره ي ۲۰ است!)
من بهترين معلمم را نه در چارچوب كلاس مدرسه يا دانشگاه كه در جايي ديدم كه بايد رييس مي بود و نبود. مدير بود و معلم و تمام لحظه ها بدون زنگ تفريح، در حال ياد دادن بود: هنگامي كه در اوج گريه خنديد و در اوج تهمت شنيدن خودش را به نشنيدن زد و انكار كرد، انگار كه نفهميده. و در واقع او مي فهميد كه چنين مي كرد و آنها كه چنين مي كردند نمي فهميدند.
براي او كه بزرگ ترين(و در عين حال، جوان ترين) معلم من است و هنگامي كه به مشكلات كارهايم فكر مي كنم با يادآوري مشغله هاي زياد او و موانعش اميدوار و پر از انگيزه مي شوم.
و هنگامي كه به ياد نصيحت هميشه اش مي افتم: «مبادا اسير تكرار شويد»، از انجام خيلي كارها مي ترسم!
معلمي كه هميشه پيش از شاگردانش سر كلاس حاضر بود و اكنون كه مدتي است رفته و هر روز ِ ما جمعه است و همه طفل گريزپاي شديم، در تبريك روز معلم به ما پيشي مي گيرد...!
چقدر خرسندم كه معلم من است. كه معلم است. كه دکتر شریعتی می گويد: «اگر کسی بتواند معلم خوبی باشد، خیانت کرده است اگر به کار خوب دیگری بپردازد. چرا که معلمی مقام پیغمبری و تعلیم، مقام خدایی است» معلم عزيزم! خيانت نكن و به من ياد بده! مؤاخذه ام كن.
تنبيهم كن، هر گونه كه مي پسندي جز با بيرون انداختنم از كلاست ...
روزت مبارك ... آرزو دارم روزهايت پايدار و يلدايي و شب هاي تيره ي زندگيت كوتاه و مژدگاني سحر باشد.
پيش استاد بيش از اين سخن گفتن نه جايز است و نه در توان.
ادامه با استاد شهريار:
«عشق و تعليم از نخستين اوستاد كو به ما آمــوختن را يـاد داد
مي تـــوان در ســـايـه ي آمـــوختن گنج عشـق جاودان اندوختن
اول از اسـتـــــــاد يــــاد آمــــوختيـم پس سويداي سـواد آمـوختيم
صحبـت آمــوزگـاران يــــاد بـاد ياد باد آن روزگاران ياد باد»
* اين هم نشاني بهترين معلم من، اگر به شاگردي بپذيردم: جوان ايراني

نوشته اي براي خودم:
چقدر ساده اي كه فكر مي كني اگر تمام تلاشت را براي نوشتن از ضعف ها و نماياندن كاستي ها بكني معجزه خواهد شد.
شايد تنها چيزي كه عايد تو مي شود دلخوري ديگران باشد ...
به جاي فكر كردن زندگي كن. سرت را گرم كن كه فكر نكني. شايد براي تو سخت باشد اما مطمئن باش چيزي كه براي بيشتر مردم بسيار آسان است براي تو هم آسان خواهد شد.
اگر هم خواستي چيزي را تغيير دهي در آغاز عيب هاي خودت را نشانه بگير.

مانند صحنه ي تقابل بهشتي ها و جهنمي ها بود. شادي استقلالي ها در برابر چشمان بازيكنان پيام مشهد كه با اين شكست به دسته يك سقوط مي كردند. به ويژه اينكه بايد مانند برزخي ها منتظر نتيجه ابومسلم مي ماندند.
- چند دقيقه مانده به پايان بازي، خبرنگاران و مردم ايستاده اند و به "قلعه نويي" نگاه مي كنند. اگر استقلال باخت قرار است تكفيرش كنند و اگر بُرد تا عرش ببرندش. (اشتباهي كه خود قلعه نويي ناشيانه و ساده لوحانه انجام داد و پس از پيروزي جلوي دوربين ها با فرياد گفت: از مجيد جلالي(سرمربي فولاد) ممنونم. خيلي مَرده! و هيچ كس نپرسيد: مرديِ جلالي چه ربطي به باخت ذوب آهن و قهرماني استقلال داشت؟!)
- اينجا ليگ ايران است. استقلال به زور، تیم سقوط کرده را شكست مي دهد و قهرمان مي شود…

اينجا يعني در بيابان فرهنگ و هنر قرار است برنامه اي با عنوان "مروري بر سي و هشتمين جشنواره بين المللي فيلم رشد" و در واقع تنها با نمايش چند فيلم برگزيده(و تا آنجا كه خبر دارم بدون حضور هيچ كارشناس و منتقدي) از جشنواره سي و هشتم اجرا شود.
اين(به اصطلاح) جشنواره، پنجم تا دهم ارديبهشت در مجتمع فرهنگي- هنري دهم فروردين(سينما دانش آموز) شهر يزد و چند شهرستان و منطقه اين استان برگزار مي شود.
خبر تكميلي را اينجا بخوانيد.
از همينجا به سهم اندكم مراتب سپاس خود را از تمام اداره ها، سازمان ها، نهادها و ارگان هاي مربوطه و بي ربط كه هيچ همكاري و حمايتي از اين جشنواره نكرده اند اعلام مي كنم و از همشهريان و هم استاني هاي عزيز به ويژه كودكان و نوجوانان مي خواهم در اين جشنواره شركت كنند تا دست كم فيلم هاي جشنواره رشد را به تماشا نشسته باشند و همچنين با ديدن فيلم هاي شهرستاني اين جشنواره تفاوت ها را حس كنند. قرار نيست توقع خود را پايين بياوريم اما به تماشاي فيلم ها خواهيم نشست چرا كه لنگه كفش در بيابان حتمآ غنيمت است.
* آيين نامه و فراخوان "نخستین جشنواره فیلم کوتاه آموزشی و تربیتی یزد" را نيز در ادامه مطلب بخوانيد.


راستش بين درس خواندن آمدم. يك حرف مهم دارم. به قطبي مربوط مي شود. سرمربي جديد تيم ملي.
اهل شعار دادن نيستم. عقيده دارم آنهايي كه فردا فرياد مي زنند: «قطبي! حيا كن تيم ملي رو رها كن» همانهايي هستند كه امروز همديگر را هل مي دهند تا زودتر و نزديكتر از ديگري بگويند: «قطبي! دوستت داريم»
فقط دارم به روزي فكر مي كنم كه همه بر سر سرمربيگري قطبي توافق كرده بودند اما شبانه نام او به "دايي" تغيير كرد و علي دايي سرمربي شد و آن قضايا. آمدن مايلي كهن و حرف هايي كه در هر روزنامه و سايتي كه مي خواندم به دنبال سرستونش مي گشتم كه نوشته باشد: "طنز" و خدا مي داند هنوز هم باور نكرده ام. حرف هايي كه وقتي مي زد نمي دانم به جاي چه كسي اما خیلی خجالت می کشیدم. و آخر هم رسیدن به خانه ی اول و آمدن قطبي... (آخر قطبی آمد اما خدا می داند در این مدت چه فرصتها از دست رفته)
نمي دانم با آمدن قطبي، چند ماه ديگر فوتبال ما سرد و قطبي مي شود يا به صورت قطبي مهم در آسيا درمی آید اما نظرم در مورد او حرف روزنامه نگاري است كه نوشته بود: «قطبي، آميخته اي از احساسات شرق و منطق غرب است.»
...

* من در اداره تعاون استان يزد:
براي پژوهش رفته بودم. پس از پاس كاري بين مسئولان در نتيجه به اتاق يكي از كارشناسان رسيدم. يك عالمه توضيح خواست. نام چند شركت تعاوني را مي خواستم. گفت بايد نامه بياورم. پس از يك ساعت و نيم، نامه روي ميزش بود كه گفت: راستش در اين زمينه اي كه شما مي خواهيد شركت فعالي وجود ندارد!
هنوز نگفته بودم مرد حسابي چرا اين را همان يك ساعت و نيم پيش نگفتي؛ كه تلفنش زنگ خورد. طرف انگار درخواست وام داشت. كارشناس محترم يك كلمه مي گفت و به من نگاهي مي كرد و حرف بعدي را مي خورد: «درست ميشه... ترازنامه كه مشكلي نداره...» گاهي يك بار هم مي گفت: «تو بيا. باقي اش را مي گويم» چاره اي نبود طرف نمي فهميد كه جناب كارشناس تنها نيستند و يكي مزاحم حرف زدنشان است.(دور از جون من)
چيزي نمانده بود گوشي را از دستش بگيرم و بگويم: "آخر چرا حالي ات نمي شود مي گويد بيا ديگر بيا. حرف اضافي هم نباشد." كه كارشناس محترم خودش انگار از اين همه حرفي كه خورده بود دل درد گرفته باشد، گفت: «تو فقط بيا. كاري هم به اينا نداشته باش. چرا نمي فهمي؟! ترازي كه داري كه نمي خواد. هميني كه مي گي مي شه روي كاغذ نشون داد ...»
* در نقد اخراجي ها چيزهايي نوشته ام. هرچند اخراجي ها 2 را هنوز نديده ام. دنبال CD اش مي گردم! تا نقدم را كامل كنم. كسي سراغ داشت ممنون مي شوم خبرم دهد.
همين الآن دوستم زنگ زد كه از يكي از اداره ها توفيق گرفتن بليط رايگان نصيبشان شده و با اصرار دعوتم كرد كه رد كردم. دوست ندارم جزو آنهايي باشم كه براي ديدن اخراجي ها رفته ام. تنها موردي است كه تكثير غيرمجاز را ترجيح مي دهم تا شايد اينگونه گناه ديدن اين فيلم را كمتر كند!

نه اشتباه نكن! از آن دسته آدم ها نيستم كه گمان مي كنند هر چيز گراني آخرِ كيفيت است و هر چيز ارزاني، بُنجُل! اصلآ شايد برخي جنس هاي بي كيفيت براي همين رد گم كردن گران فروخته مي شوند. اما بيشتر اوقات طمع فروشنده دليل گرانفروشي است تا كيفيت.
منظور من از لذت گران خريدن، مقايسه ي از دست دادن ها براي به دست آوردن هاست. اگر چيزي كه به دست مي آورم برايم دوست داشتني باشد هرچه را برايش از دست مي دهم خوشحالم هم مي كند! از بچگي حاضر بودم همه ي پول هايم را براي خريدن گوجه سبز بدهم! حتي سلامتي ام را هم و انگار اين چنين خوشمزه تر هم مي شد.
شايد براي همين نزديكانم هرسال براي نخستين بار چشيدنش مرا هم ياد مي كنند و جالب آنكه مامان من در هر حالتي، حتي اگر مثل همين امروز خيلي حالم بد باشد و از گلو درد، غذا هم نتوانم بخورم يا حتي اگر از دستم دلخور باشند يا پول همراهشان نباشد يا ... اين عشق خوشمزه را برايم خواهند خريد.
امروز عصر داشتم دارو مي خوردم كه مامان در را باز كردند:
مامان: بفرما خانمِ مريض! اينم داروهات!
يه كيسه پر از گوجه سبز بود!
من با جيغ: الهي...
مامان: من كه خريدم اما فروشنده گفت: اينا سمّه!
من: اِ يعني سم فروشي، هم دارو داشت هم عشق من رو ؟!
پيش خودمان بماند اما سهم بزرگي از عشق منِ تابستاني به بهار به خاطر همين سبز گرد كوچك ترش خوشمزه ي دوست داشتني است.
در حاليكه من خوراكي هاي سرد را دوست ندارم و همچنين چيزهاي ترش را؛ اما از كودكي نزديكي عجيبي با گوجه سبز دارم. زیتون را هم اصلآ دوست ندارم اما به دليل شباهت ظاهري زيادش به گوجه سبز، زياد مي خورم.
* گمان نكنم شكمو باشم اما نمي دانم چرا اين دو پست آخر اينقدر مزه دار شد.
* به من نخنديد. اميدوارم شما هم اين حس شيرين را تجربه كنيد.

يادم نمي آيد چرا اما آن روز صبح ديرتر از خانه بيرون مي رفتم. تلويزيون در حال پخش يكي از اين برنامه هاي صبحگاهي كم محتوا بود كه بين حرف هاي كارشناس برنامه، مجري گفت: ببخشيد! الآن بايد يك خبر خيلي مهم را به اطلاع مردم برسانيم براي اين، برنامه چند دقيقه قطع مي شود.
هيجاني بود. من كه خيلي خوشم آمد. همينطور كه با عجله آماده مي شدم به شوخي به مامانم گفتم: يا يك آدم بزرگ به دنيا آمده يا كه از دنيا رفته! اما فكر احمقانه اي بود وجدانآ. چون از دنيا رفتن آدم بزرگ را با غم و اندوه و بي هيجان اطلاع مي دهند. در مورد به دنيا آمدن هم: همه كوچك به دنيا مي آيند! شايد براي همين مامانم نگاه عاقل اندر سفيهي به من كردند و گفتند: دير بيدار شدي بهتر است ديگر از مغزت استفاده نكني چون ديرت هم شده!
تا ما به نتيجه برسيم گوينده آمد و ميلاد اميد(پرتاب ماهواره اميد) را نويد داد ...
تا حالا يك مشت اطلاعات سردرنياوردني در مورد اميد شنيده ام. اما كوتاه اينكه: «نخستين ماهواره مصنوعي فعال در سال 1957 از سوي شوروي به فضا پرتاب شد و انقلابي در صنعت فضا به وجود آورد. در سال 1960 آمريكايي ها نخستين ماهواره مخابراتي را در مدار قرار دادند كه در ارتفاع 1500 كيلومتري زمين گردش مي كرد.
اكنون ماهواره بر "سفير2" موشك حامل ماهواره "اميد" ايران از كلاس سبك است كه ارتفاع اوج آن نزديك 500 كيلومتر است. "اميد" ماهواره مخابراتي ايران است. كاربردهاي ماهواره هاي مخابراتي در پزشكي، آموزش و پرورش، كشاورزي، انتقال اطلاعات رايانه اي، برنامه هاي تلويزيوني و ... است.»
منبع: قدس- ويژه نامه نوروز 88
و اما بحث من مربوط به پس از اين ميلاد است. همين حالا به نخستين چيزي كه پس از شنيدن نام ماهواره اميد به ذهنت مي رسد فكر كن: يك مشت... نيست؟!
دوست دارم راستِ راستِ راست بروم سر اصل مطلب. حرفم دوري از تعصب كوركورانه هست. به هر شكل در قالب موافقت يا مخالفت.
احساس مي كنم دوستان انسان بايد دانا باشند و دشمنانش، شريف. در اين صورت انسان از شرّ انسان در امان است.
به نظر من برخي از انسان ها با بي انصافي برخي كارهاي خوب را به خود و اطرافيانشان نسبت مي دهند. به خاطر داريد كه ماهواره اميد چگونه فوري و نابجا سياسي شد. برخي اين فناوري را دربست به خود نسبت دادند و عده اي ديگر در مقابل با جمله هايي كه بيشتر در قالب پيامك ارائه مي شد دو اشتباه بزرگ مرتكب شدند:
۱- پيامك هاي طنز كه واكنشي در برابر اين ادعا بود نشان از پذيرش اين مسأله بود كه اميد متولد و نتيجه ي عمل گروه سياسي مقابل و مدعا است!!
2- مسخره كردن اميد جلوه اي نازيبا از برخورد با يك فناوري ملي بود.
اگر دوستان عاقلانه تر عمل كرده و گروه مقابل باانصاف تر و باشرافت حقيقت را نشان مي دادند ذهنيت مردم ايران از "اميد" اينگونه كه اكنون هست، نبود و اين حادثه نه تنها در مورد اميد كه در مورد انرژي هسته اي هم اتفاق افتاد.
فكر مي كنم گاهي رقيب ها باعث بزرگ شدن طرف مقابل مي شوند. اگر اشتباه عمل كنند باعث بزرگ شدن بيجاي رقيب مي شوند. مراقب باشيم ...
***************
امروز همزمان با نخستين روز رسمي كاري سال 1388 كه من از شادي پايان تعطيلي مطبوعاتي ها و روي دكه رفتن روزنامه ها در پوست خود نمي گنجيدم مامانم نخستين شولي رسمي سال جديد را پخت فرمودند. چندتايي مهمان داشتيم كه بچه هاي كوچك داشتند. مادرهايشان هربار براي غذا خوردن آنها به گريه مي نشينند (به ويژه شولي خوردن آنها). من بسيار خوشحال بودم كه مهمان ها هستند و ممكن است سهمي از اين خوشمزه ي سنتي! برايم نماند. آنقدر شكلك درآوردم كه بچه ها براي نخستين بار دو ظرف از اين خوراكي كذايي را خوردند و مادرهايشان به جاي گريه به خنده نشستند. اما نمي دانستند من چقدر بيش از آنها خوشحالم كه در شلوغي، شولي نخوردنم به چشم نيامد!
اميد دارم در سال "اصلاح الگوي مصرف" مامان من ياد بگيرند كه براي 4 نفر آدم نبايد در ديگ امام حسيني شولي پخت.








