
شيشه اي شكست بي صدا. صداي شكستنش را سازندگانش شنيدند و ديدند و دم نزدند؛ چه راه حل بچه گانه اي است شكستن شيشه و فرار.
از گله گزاري بدم مي آيد. از اينكه همه چيز حتي اختلافات خانوادگي مان را زود به مسئولان نسبت دهيم. از اينكه از زمين و زمان شاكي باشيم و يادمان برود ما هم عضو جامعه ايم و شكايت از رفتاري، اول به خودمان بر مي گردد، خودمان كه ادعاي فهميدن مي كنيم.
اما اين بار ... "مثلث شيشه اي" ادامه ي برنامه هاي چالشي اين روزهاي تلويزيون، توقيف شد. درست كه تنها از شبكه تهران پخش مي شد اما اميد به ادامه ي چنين برنامه هايي در شبكه هاي سراسري، شهرستاني ها را هم درگير كرده بود.
مثل كارآگاهي شده ام كه به دنبال قاتل يكي از عزيزانش مي گردد و خوب مي داند در بهترين شرايط كه پيدا شدن مقصر و رسيدن به سزاي اعمالش است، هم چيزي به دست نمي آورد. اما من به دنبال مقصر نيستم. تنها به دنبال نشان دادن بي گناهي از دست رفته ام. شايد چون خوب مي دانم نه منِ كوچك كه هزاران بار بزرگتر از من هم نمي تواند به اين سوژه، عنوان متهم هم بگذارد. چه برسد به قصاص !
انتظار ندارم روزنامه ها و سايت ها تمام حقايق را نوشته باشند اما آرزو مي كنم تمام نوشته هايشان حقيقت داشته باشد.
ترس، بيماري بزرگي در عصر ماست. ترس از نشان دادن اشتباهاتمان و طنز و نقد، بي خريدارتر از همه و نه بيچاره ترين. در چنين شرايطي از همه بيچاره تر، جامعه است. مردمي كه مي فهمند و بايد ادعا كنند نمي بينند تا زنده بمانند. زندگي كه ديگر، پيشكش !
اگر توانايي ننوشتن داشتم و اگر حرف نزدن، خفه ام نمي كرد خدا مي داند اينجا را همين امروز تمامش مي كردم. اگر مني اجازه نوشتن دارم، يا حرف حق نمي زنم يا كسي نمي خواند يا ...
تا خودم را از اين درگيري نجات بدهم تا همه چيز را بفهمم، عزیزان دست اندرکار:
آینه، گر نقش تو بنمود راست خودشکن، آیینه شکستن خطاست


روزها و شب ها و هم چون امشب هایی از وجود انسان ها مبارک می شوند. روزها مبارک نیستند. بعضی ها با انسانیت خود آن را تبرک می کنند. اسم ماه رجب اول یاد رمضان را به خاطر می آورد ...
و فردا را اگر خورشیدی ببینیم روز قلم است ...
خالق قلم در نخستين تجربه ي روحاني پيامبر، خود را چنين معرفي مي كند: « الَّذی عَلَّمَ بالْقَلَمِ؛ آنکه با قلم آموخت »
و ابوريحان در آثار الباقيه مي نويسد: 14 تير در ايران باستان روز تير(عطارد) بوده است. - عطارد، نويسنده ي ستارگان است. -
« هركس توتمي دارد و توتم هر کسی یادآور آن است که روزی او نیز آدمی بوده است و نشانه آن که می تواند بپرستد، می تواند خود برای دیگری باشد. می تواند عشق بورزد، از سود و صلاح و واقعیت فراتر رفته است و می تواند معنی ارزش، حقیقت و آرمان را فهم کند. حتی می تواند تا ایثار اوج گیرد.
قلم، توتم من است، او نمی گذارد که فراموش کنم، که فراموش شوم، که با شب خو کنم. که از آفتاب نگویم، که دیروزم را از یاد ببرم، که فردا را به یاد نیاورم، که تسلیم شوم، نومید شوم، به خوشبختی رو کنم، به تسلیم خو کنم، که ...
هركسي را، هر قبيله اي را توتمي است
توتم من، توتم قبيله ي من قلم است
قلم زبان خداست
قلم امانت آدم است
قلم وديعه ي عشق است ...
هرکسی را توتمی ست و قلم، توتم ماست »
******************
روز قلم نوشتني ترين روز است انگار. حتي اگر اين روزها به جاي جان دادن به يك شي ء استوانه اي باريك، چند دكمه را فشار دهيم و اسمش را نوشتن بگذاريم. كه پاك كردنش آسان است و البته اشتباه نوشتنش هم.
شايد دليل نوشتن اجداد هزاران سال پيش ما اثبات بودنشان بوده و حالا هركدام از ما يك يا چند قلم داريم. قلم هاي ما محرم هاي بي بديل رازها و دردها و حرف هاي ماست. كه رازهايمان را تنها هر وقت بخواهيم براي ديگران افشا مي كند نه هر وقت خواست تلافي كند. هماني كه گفتيم، بدون آنكه تفسيرش كند هزار جور تغييرش دهد يا ...
اما نوشتن مدام يك جوري آدم را منزوي مي كند. به خصوص اگر هدفي هم داشته باشد. قلم، همراه خوبي است اما همراهيش ما را از داشتن دوست خوب بي نياز نمي كند. دوست خوب ياد مي دهد. اما قلم تكرار دانسته هاي ماست. قلم، همراه خوبي است براي او كه دوستش كتاب است.
قلم ها به نظرم دوست داشتني اند و به درد بخور. خيلي به درد بخور. شايد براي همين هفته اي چند دقيقه براي انتخاب قلم مي گذرانم و هيچ وقت، ندارم. حتي سر جلسه ي امتحان. طبيعي است خب. اطرافيانم مي دانند و به جاي رفتن به كتاب فروشي به كيف من مراجعه مي كنند. معمولآ هم راضي برمي گردند. زيبا، خوب و روان هم بنويسد. ديگر چه مي خواهند؟!
و عجيب اين است كه با اين همه باز هم مي گويند: قلم تو خوب است! (اينكه نظر لطفشان است و من از خدا مي خواهم كه راست گفته باشند، نه تعارف و ...)
من هم قلم خيلي ها را مي پسندم. و قلم بعضي ها را خيلي. با اينكه از قلمزني سر در نمي آورم! اما كار آنها كه در رسانه ها قلم مي زنند را خيلي دوست دارم. و به حال قلم هايي غبطه مي خورم كه خوب، حرف هاي خوب مي زنند. آنها كه اتفاقات روان زندگي را مي نويسند و به حال آنها كه هدفشان تنها اثر گذاشتن از خود نيست و بر روي انسانها و حتي قلم هاي ديگر اثر مي گذارند.
تأثير قلم ها هم متأثر از صاحبانشان گاهي زياد است و گاهي كم و نگاه ما هم مثل هميشه تعيين كننده ي اصلي. چه مدادهايي كه سفيد مي بينيم و بي اثر. اما در اين برهه كه سفيدي كمتر و كمتر مي شود. ارزش مداد سفيد زيادتر. اگر مداد سفيد نباشد كه ماه و مهتاب و ستاره را نمي شود كشيد.
و به طبع، احساس بدي نسبت به قلم هايي كه حرف هاي خوبي نمي نويسند و تنفري شديد به آنها كه حرف هاي خوب قلم هاي ديگر را به اسم خود مي نويسند. (چرا چشم هاي بعضي از خواننده ها پر از ترس شد، نمي دانم!) كه بد نوشتن عيب نيست اما حرف هاي بد نوشتن و دزديدن حرف هاي خوب، گناهي نابخشيدني ست.
و قلم هايي كه فروخته و خريده مي شوند. بهاي قلم همين مشت هاي اسكناس نيست. بهاي قلم بهاي شرافت ماست. عقيده هايمان. قلم عشق است. احساس است. ابزاري براي ابراز عقيده. براي رها شدن از هرچه بندگي ست. و بنده شدن با ابزار رهايي از بندگي، ذلت است.
« نون والقلم و مايسطرون » سوگند به قلم و آنچه نوشته مي شود. سوگند خدا به نوشته ها بي دليل نيست. چطور مي توان بي دليل نوشت ؟
امیــد که صاحب نظران، اصحاب قلم را جدی بگیرند و انتقادهایشان را تهدید جدی نبینند
و امروز تبریک به آنها كه بدون آنكه قلمشان را بفروشند از راه آن نان مي خورند.
حرف، زیاد بود. می دانم طولانی شد. اگر دوست دارید باقی حرف ها را اینجا بخوانید.

هر چه مي دانست آموخت مرا غير يك نكته كه ناگفته نهاد
قــدر اسـتـــاد نكــــو دانـسـتـن حيف! استاد به من ياد نداد
شايد هم ايراد از اينجا نباشد، زمان مهم تر است. يعني اگر دنبال مقصر باشيم بيشتر متهم است. حالا كه نبرد بدي هاي وجود آدم ها با نيكي هايشان شديد شده، متفاوت بودن يعني خوب بودن يا حتي خيلي خوب بودن.
براي ياد دادن به ما نيامده بودي انگار مي آمدي تا ما ياد بگيريم و وظيفه ات بعد از ياد گرفتن ما تمام مي شد. همان صحنه ي خنده دار و ترحم برانگيز با عصا آمدنت سر كلاس، كافي بود تا هيچ وقت فكر شك كردن به عشقت را به دلمان راه ندهيم. ما هم گوش نمي داديم دل مي داديم. به احساس مسئوليتت و به اينكه بين آن فرمول هاي طولاني با جذرهاي بزرگ، زندگي را ساده مي كردي.
نمره آوردم و تو انداختي. اين به همراه حال نه چندان خوب من در اين ترم دليل هاي بچه گانه اي بود تا اين ترم از كلاست لذت نبرم. و بهانه اي براي رو شدن مشكل بچگي ام. اينكه گاهي طوري رفتار مي كنم كه انگار هميشه فرصت هست. اما نبود. روز آخر، چيزي را كه با ترس و وحشت منتظرش بودم گفتي: بورسيه بوده ام و مدت ماندنم تمام شده و ... ديگر نشنيدم. نخواستم بشنوم. مثل چند استاد ديگر. مثل معلم هاي بزرگ نه تنها در محدوده ي دانشگاه كه در زندگي سرشارمان كردند و زود تنهايمان گذاشتند.
نه اينكه بعد از رفتن يادم بيايد كه چقدر پاك و معصوم بودي! من فقط فرصت مي خواستم. مي ترسيدم. مي دانستم زود مي روي و براي اولين و آخرين بار به جاي استفاده از تمام فرصت ها طوری رفتار می کردم انگار همیشه هستی. فقط برای آنکه از ترسم کم کنم. خيال خام احمقانه اي بود. مثل گاهي وقت ها كه دوست داريم براي فراموش كرن كوتاهي دنيا و لذت بردن از زندگي بي خيال دنيا شويم و كمي لجبازي و ... اما فرصت نيست. چه نقشه هايي براي روش تحقيقم كشيده بودم. روش را نمي گيرم. يك ترم ديگر هم ... بي تو نه مي شود خواند و نه مي شود نخواند.
درس هاي تو را حفظ كردم. آخرينش اين بود: انسان هاي خوب هم گاهي اوقات در حق ما بدي مي كنند. (شايد ناخواسته) و انسان هاي بزرگ هم گاهي اشتباه هاي بزرگ مي كنند.
به هم ريخته ام و خوشحال كه آن درس را به هر دليلي پاس نكردم. كه از تو بيشتر ياد گرفتم. يادم مي آيد كه هميشه فكر مي كردم مغروري. من انسان بزرگي نيستم اما اشتباه بزرگي كردم. غرور تو از جنس اعتماد به نفس آدم هاي خوب بود. نه خودخواهي. مي دانم از من ناراضي نيستي همين عذابم مي دهد. ناراضي نيستي. نه براي آنكه مي داني عاشق ياد گرفتن بودم براي آنكه خيلي خوب تر از آني كه حتي از كسي كه فكر مي كني از كلاست و درس هايت بدش مي آيد ناراحت باشي. باور كردم، انسان هاي بزرگ هم اشتباه هاي بزرگ مي كنند ...!
راستي خوب ها خيلي زود مي روند و ما خيلي دير آنها را مي فهميم.
برای خواندن قصه ی معلم بزرگ دیگری که می رود اینجا را بخوان.

بن بست. اشتباه اومدم يا راه رو تازه بستند؟ اشتباه ياد گرفتم يا بايد به آموخته هاي كودكي شك كرد؟
چرا همش قصه ي خوردن بود؟ چرا همه گرگ بودند؟ حتي اون كه خودشو به مهربوني مي زد. چرا همه يا سفيد بودند يا سياه؟ غير از گرگ ها همه خوب بودند و گرگ هم كم بود. قصه ها واقعي بود يا نه؟
من خيلي از گرگ ها مي ترسم اما نه تنها از گرگ ها. از هر كه بي دليل دستش حنايي باشه. از هر كه لباس مادربزرگ به تنش نياد. اگه بترسم ... و اگه نترسم ...
ما ياد گرفتيم كه ممكنه گرگ، شنگول و منگول يا شنل قرمزي رو بخوره ولي اونها سالم بيرون ميان! چون بي گناهند. و ما به خودمون ياد داديم كه گرگ، نه تنها نماينده ي آدم هاي بد كه نماد واقعيات تلخ زندگيه و آخر قصه ها همه ي بدها نابود يا پشيمون مي شن. ما واقع بين بزرگ نشديم.
شايد هم براي همين گاهي منتظر گرگ ها مي مونيم تا خورده بشيم و بعد يه ناجي حقمون رو بگيره تا پيروز بشيم. تا بعد از پيروزي لحظه اي گرگ ها آروم بشيم. بعد اونقدر از زمين خوردن گرگ ها خوشحال مي شيم كه يادمون مي ره براي پيروزيمون شادي كنيم.
زندگي يعني همين كه اگه داري يا نداري حقتو بگيري اما حقو زير پا نذاري
« كودك درونم را خواهم يافت و قصه اي برايش خواهم گفت تا بخوابد! كودكم! زندگي هر چه باشد بچه بازي نيست . . . »

ماها هنوز کوچیک بودیم که اغلب مغازه ها اين نوشته رو داشتند: «حساب دفتري نداريم» اما آخر شب به جاي پر شدن كشوي مغازه، دفتر اسم آشناها با طلب هاشون پر شده بود. نوشته ي رو ديوار مغازه ها بزرگتر شد. لحنش تندتر شد. فروشنده ها بداخلاق تر شدند. اما فرقي نكرد كه نكرد. متن نوشته ها عوض شد: «نسيه ممنوع ! حتي به شما» اما اگه نصف روز هم توي مغازه مي موندي و نگاه مي كردي يه نفر بعد از خرید دست توی جیبش نمی کرد. نه كه پولاش تو مشتش باشه، نه. اصلاً چيزي با اين عنوان با خودش نيورده بود. هيچ چاره اي نبود. همه يا آشنا بودند يا آشنا مي شدند.
قرن ها نگذشت ولي خيلي چيزها عوض شد. وضع فروشنده خيلي فرق كرده، لَنگ همين پوله. اونقدر بداخلاق شده كه كسي جرأت نمي كنه اسم « ن س ي ه » رو بياره.
اما هميشه يه راه وجود داره. وام! گرفتن برای خرید نقد مایحتاج روزانه از مغازه ای که دیگه تابلوی «نسيه ممنوع» هم نداره .
بازم صد رحمت به نسيه كه تكليفش معلومه و علناً ممنوعه. نقد كه بيچاره تره و اسمش اينه كه همه آماده ي پذيرشش هستند و در واقع هيچ كي تحملش رو نداره. كاش يكي جرأت مي كرد و مي گفت: «نقد ممنوع. حتي براي شما» اون وقت همه حساب كار خودشون رو مي كردند.
* نكته: براي نقد و هم نسيه بايد خيلي شهامت داشت. بعد از نقد، سر آدم به باد مي ره و بعد از نسيه، اعتبارش.
(با اشاره ای کوتاه به انتقاد کریمی از فدراسیون فوتبال و تصمیم ناشیانه برای تنبیه و سپس بخشیدنش) یادمون که نرفته مثل او نداریم. یادمون نره هر نقدی هم به ضرر ما نیست، همین طور که هر نسیه ای به نفعمون نیست ! ...


چند روزی دور از این دیارم. دور از رایانه ای که تازگی ها زیاد به من وابسته شده! ، دوستانی که نرفته دلم برایشان تنگ شده و کتاب هایی که چشم به راه پایان امتحانات منند تا آتش عطشم را خاموش کنند.
با همراهی این حس تکراری که با هر بار، بستن بار سفر به سراغم می آید. چه چیزهایی برنداشته ام؟ چه چیزهایی گذاشته ام و چه برداشته ام ؟ و به یاد سفری بی پایان که هر چه برداشته باشیم و هر چه گذاشته باشیم، کم است.
من برخلاف اکثر آدم ها مخالف «از دل برود، هر آنكه از ديده برفت» هستم و مخالف «دوري و دوستي» هم. به نظرم فاصله، تأثيري در دوست داشتن هاي راست راستي ندارد. خيلي چيزهاي مهم تر از فاصله بر دلتنگي ها اثر مي گذارد.
با اینکه این بار زیاد هم حسش نیست اما به پایانش خوش بینم.
این هم آخرین شعرم، که شبیه حس مسافر شد:
یک روز در «آمد» یم و یک روز در «رفت» باقی، همه عمر در «آمد» و «رفت»
امروز که «آمدیم» ، دیدیم ای وای ! بیچاره شاعران، که شاعر شدیم، رفت!
* منظور از آمد و رفت مصرع اول، تولد و مرگ
و منظور از آمد و رفت مصرع دوم و سوم بیداری و خواب بود.


اهل ايرانم
اهل هر كوچه ي آباد و خراب وطنم
روزگارم خوب است
تا هر آن لحظه كه اينجا باشم
قصه اش طولاني است. اينكه چطور بين اين كوير دست نخورده سر در آورديم. مي گويند: اينجا تمدن كاريز است. يعني بدون قنات، يزدي نبوده و به طبع، يزدي هايي. تمدن كاريز به عبارت درست تر، تمدن كار يزدي هاي سخت كوش بوده. تمدن تلاش و رنج. نتيجه اش هم نه معجزه، كه دسترنج است.
آفتابش بخشنده است. بعضی هم عقیده دارند بخشندگی از کویر است: «عشق ورزیدن را از کویر بیاموزیم که دریا بودنش را به آفتاب بخشیده است» ولی به نظرم زمینش چیزی برای بخشیدن ندارد یا همه را به پای عشق داده است !
آسمانش هم قانون دارد. مثل نقاشي بچه ها نيست كه آفتاب و ابر و باران را با هم داشته باشد. بايد خيلي منتظر بود و چشم به آسمان داشت. آخر هم نيمه شبي چند قطره اي آرام مي آيد. تا چند ماه بعد. (دلخوشكنكي براي كشاورزان) بدون درك لذت قدم زدن زير باران و لمس حس نابش.
و يك ضرب المثل در ادبيات كهنش كه بيشتر ناشكري است تا حقيقت. « پَنوم خدا زنده ايم » = پنهان از خدا. يعني خدا ما را يادش رفته. خوبي و بدي به اينجا راه ندارد. فقط كه باران نيست، سيل، چيزهاي تازه، زلزله، حتي جنگ، تا به اينجا برسد از بين رفته يا هزار بار تغيير ماهيت داده. مثل يك جزيره ي دورافتاده. نه! راستي اينجا يك چيزي زياد مي آيد. باد. براي بادبادك بازها خوب است و براي نظافتچي ها بد. – مردم اينجا هم كه كم اهل تفريحند! –
شهر من كوچك است و تنگ. تقريباً همه از هم خبر دارند. كه دليلش را بايد كوچكي شهر به اضافه ي كنجكاوي! مردمش دانست. مردمي كه فهميدن حرف هايشان براي ايراني هاي ديگر بدون مترجم، اگر نشدني نباشد خيلي سخت است.
انسان هایي قانع، اقتصادي و صرفه جو. نشانه اش هم سرمايه گذاري كلان مردمانش در شهرها و كشورهاي ديگر است. مردمي به شدت سنتي، پايبند و مؤمن (با تعريفي كه خود از ايمان ارائه مي دهند و يك جور خاصي است)
نسل قبلش هم حسابي هنرمند بوده ولي نه چندان زرنگ كه هنرش را به نسل حاضر انتقال دهد.
آدم ها و سياست هايشان هم روي موجند. (كه گفت: موجي؟!) هر بار چيزي مد مي شود. پشت سر هم مكان تفريحي مي سازند و چندي بعد ساخت چند مجتمع تجاري همزمان با هم آغاز مي شود.
عالماني دارد براي خودش كه هركدام براي خودشان عالمي دارند و اغلب تنهايند. بدون حمايتي كه شايد، از سوي آنها كه بايد.
ورزش اين ديار جز در چند رشته خاص تا حدود زيادي راكد مانده. مطبوعاتش بي رنگ تر از زرد و وضع فرهنگ و هنرش تيره تر از تار. شايد هم تقصير از كسي نباشد. هر چيزي جاي مخصوصي رشد مي كند !
شاعر هم زياد ندارد. به قول عزيزي: كوير جوشش ندارد و اين حس را هم به كسي نمي دهد. در عوض، درس خوان زياد دارد. نبود امكانات ـ به ويژه تفريحي ـ و نبود موارد بالا دليل لازمي براي درس خواندن است هرچند كافي نيست. شايد دليل تكميل كننده اش هم سر به راهي فرزندان اين سرزمين باشد. (سر به چه راهي؟!)
همه ي درخت ها و بيشتر ساختمان ها و اغلب خيابان هايش ـ به غير از بافت سنتي شهر - شبيه همند. كافي ست شهر را بلد نباشي. زود گيج مي شوي. بدون اينكه بفهمي اينجا پایین شهر است يا بالاترین نقطه اش. اما جاي نگراني نيست. كوچكتر از آن است كه كسي در آن گم شود.
هر چه باشد. دوستش داريم و اين را بعد از چند روز دوری خوب مي شود فهمید. دليلش هم تنها آشنايي با كوچه و خيابانش نيست. آرام است و شلوغ از خاطرات كودكي. عزيز است. بي خود كه نيست وطن است ...

اين چند روزه پارچه هاي عرض تبريك روي ديوارهاي دانشگاه خودنمايي مي كند. اسم دانشجوهايي كه -البته نه همه شان- خودشان هم بفهمي نفهمي از خودنمايي بدشان نمي آيد. حق هم دارند؛ نه براي خودنمايي كه براي افتخار.
رتبه هاي تك رقمي كنكور ارشد. به شوخي به دوستم گفتم: سال ديگر اين وقت اسم تو روي پارچه هاست. با اين عنوان: " گذراندن سخت تمام واحدها حتي تربيت بدني و افتخار كسب مدرك كارداني بعد از پنج سال تلاش صادقانه و ترجيح دادن فرار بر قرار بر شما كه از براي تقلب هاي پي در پي به لوچ شدن چشم و افتخار جانبازي نائل آمديد، مبارك باد." او كه مثل هميشه از ته دل خنديد و خوشحالم كرد ولي من انگار به خودم نهيب مي زدم. خوب مي دانستم آنقدر دغدغه دارد كه ... مهم نيست كسي از او توقع دارد يا نه. مهم آنست كه او بهتر از اين هم مي تواند باشد.
خیلی وقت است چيزي آزارم مي دهد. هر بار كه به دانشگاه مي روم. با ديدن هر دانشجو. شايد موضوع روش تحقيقم را پيدا كرده باشم. شرط مي بندم بيش از 5/99 درصد دانشجويان براي نمره و مدرك درس مي خوانند. چيزي كه براي من مفهوم نيست. هيچ وقت درس خوان نبودم ولي دانستن را دوست داشتم و دارم. هيچ وقت دنبال نمره نبودم. دوست دارم با خواندن درسي اطرافم را بفهمم حتي اگر از آن نمره نياورم. براي همين هم يك تحقيق را چند ماه نوشتم كه مثل همه براي رفع تكليف نبود. به نظرم از نظر علمي هم چيز خوبي شده بود و دست كم شش كتاب و بيش از 10 سايت، منابعش. موضوعش انگيزه ي خوبي براي ادامه بود و يك شب تا صبح كاملش كردم. ولي به دلايلي كه شايد مهم ترينش بي ادبي يك دانشجو بود. در كلاس ارائه ندادم و تحقيقم را برگرداندم. از خير نمره اش هم گذشتم. نگاه همه اين بود كه من خيلي چيزها را از دست دادم ولي به نظر خودم خيلي چيزها به دست آورده بودم، مهم ترينش اينكه یاد گرفتم: كوروش هخامنشي وقت جنگ به انتظار متحدانش مي نشست تا برگردند و با هم غذا بخورند. يا اين حرفش كه از ياد نمي برم: «شهرياري كه نداند شب مردمانش چگونه به صبح مي رسد
گورکن گمنامي است كه دل به دفن دانايي بسته است»
ولي حتم دارم بقیه از تحقيق هايشان چيزي به دست نياوردند. هر كه را ديدم دوست داشت نمره بياورد و نمي دانست چرا ؟
احساس عجيبي دارم و انگيزه ي زيادي از براي كسي كه به من تكيه كرده تا كمكش كنم و من می مانم. به هر قيمتي. نه آنطور كه او دوست دارد و با تقلب رساندن. به همين شيوه ي خودم. كمكش مي كنم. حتي اگر نمره نياورد. حس مي كنم اينطور راحت تر مي توانم حرفم را ثابت كنم. اسم ما سال ديگر روي پارچه ها باشد -شايد در خواب- يا نباشد، مهم آنست كه بودن ما براي جايي از اين دنيا مهم باشد و براي آدم هايي، مفيد.
+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 21:3  توسط
