تبليغاتX
رهـا
رؤیای همبستگی و آرامش

                                  

گمان کنم اگر از تو که نوشته ام را می خوانی بخواهم از من انتقاد کنی در آغاز، زودرنجی را یادآوری خواهی کرد که اگر اینگونه باشد در این هفته نخستین نفر نیستی.
این هفته چند نفری سفارشم کردند که آستانه تحملم را بالا ببرم. خب راست هم می گویند. مثل معتادها باید خودم را دلداری بدهم که پرتوقعی نوعی بیماری است مثلآ. نه اما تحمل ترحم را هم ندارم.

از مشکلم چیزهایی می دانم. اینکه از کودکی به سراغم می آمده اما حالا که مثلآ بزرگتر شدم هنگامی که ناخوش ترم به سراغش می روم. اینکه یک ویزگی بد است. اینکه عذاب می دهد مرا و دیگران را بیشتر از گاهی. اینکه با وجود آن، بچه لقب می گیرم. اینکه گاهی دلیل لجبازی می شود. گاهی روابط را تیره و تار می کند. اینکه انتظار نداشتن در کل خیلی قشنگتر از توقع داشتن است چون در این صورت اگر طرف مقابل کار خوبی انجام داد از آنجا که انتظارش را نداری بسیار قدردانش می شوی و اگر در حق تو بدی کرد چون از او انتظاری نداری زیاد دلخور نمی شوی و اینکه ...
آخرین اینکه، اینکه آدم باید خیلی -ببخشید- احمق باشد که با همه اینها باز هم این ویژگی را همراهی کند. اما رفع آن هم با معجزه نمی شود باید تمرین کرد.

قرار با خودم این شد که برای تمرین کارهایی انجام دهم که برایم قابل تحمل نیست اما انجام دادن آن خوب است یا دست کم بد نیست.
یک قوطی دلستر چشمک می زند. در آرمانی ترین مدل این نوع تمرین باید یک نفس تا ته بخورم (حالا چون تویی) در یک مدت طولانی هم قبول است. فرصت بیشتر اما مقدار، همان که گفتم.
آخرین رکوردم هنگام نوشیدن تفریحی! نصف فنجان بوده. این بار چند قطره از یکی را خوردم. از تمامی دلسترهای عمرم تلخ تر بود. در یخچال را باز کردم و دم دست ترین جا گذاشتمش(شاید اینگونه بی ارادگی من به دست دیگری جبران شود و این امتحان خود بخود به هم بخورد)
نمی دانم بالا بردن آستانه تحمل و زودرنج نبودن آسان تر است یا نوشیدن دست کم یک فنجان دلستر تلخ!


+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 11:12 به قلم  حمیده   |